<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در امتداد سکوت....</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/</link>
<description>گزارش يك روزنامه‌نگار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 21:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پاييزي دوازده و بار ديگر شيراز</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-599.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;پاييز از نيمه گذشت و باز هم نمي‌دانم چگونه... باز هم در گذار خود رفت تا از عمر ما برده باشد و بر سهم خود از روزگار افزوده باشد. اين روزهاي چه زود مي‌روند و انگار نه انگار پاييز است و نمي‌دانم كه چگونه بايد با اين روزها خودم را سازگار كنم. هوس قدم زدني دوباره كرده‌ام و دلم براي خيابان گز كردن يك ساعت مانده به اذان مغرب، تنگ شده است... موذن‌زاده اذان بگويد و تن خسته‌ات را از يك ساعت پياده‌روي مداوم به اولين مسجد سر راهت بكشاني و جايي كه هيچ‌كس تو را نشناسد در برابر خداي خودت ابراز بندگي كني و به خاطر تمام چيزهايي كه به تو داده از او تشكر. سال‌هايي كه شيراز بودم و يكي دو سالي كه تهران در خوابگاه بودم تا توانستم از اين فرصت‌ها استفاده كردم و امروز بار ديگر راهي شيرازم... مي‌روم تا تجربه‌اي ديگر در شهر خاطره‌ها داشته باشم و چه خوب است اين تجربه براي هميشه‌ها كه با دلخوشي‌ات باشي و چند بار خيابان ارم و كوچه پس كوچه‌هايش را بالا و پايين بروي. دوستي داشتم كه هم اتاقي‌امان در شيراز بود- بهتر است بگويم دوستاني - بعد از ظهر كه مي‌شد - خدا مي‌داند كه فقط سرما آنها را در اتاق نگه مي‌داشت - راه به بيرون مي‌بردند و هنوز هم جاي پايشان بعد از گذشت ساليان دراز بر سنگ فرش‌ خيابان‌هاي شيراز مانده است. شيراز را همچنان دوست دارم چرا كه دوستاني به غايت خوب در آنجا پيدا كردم كه هنوز با هم در ارتباط هستيم. اما اينبار مي‌روم تا سرنوشت ديگري در شيراز براي خودم رقم بزنم و با خودم خلوتي ديگر داشته باشم... اين چند روز مي‌تواند حسابي خاطره انگيز باشد... در دل پاييز بروي و پشت ارگ كريم‌خاني بستني و فالوده شيرازي بخوري و من از اين قسمت هم نمي‌توانم بگذرم. كتاب خاطرات من از اين شهر دوست‌داشتني مثنوي هزار من كاغذ است... &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 21:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=599</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-599.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي يازده- دوباره مي‌نويسم</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-598.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دوباره و يا بهتر بگم چند باره مي‌نويسم. توي اين دو روز چندبار وبلاگ‌نويسي كردم و هر بار به دليلي پريد و نمي‌دانم چرا؟ مثل تمام نمي‌دانم‌هاي زندگي‌ام... مثل تمام سوال‌هايي كه ذهنم را به خود مشغول داشته و باز هم نمي‌دانم كي مي‌توانم پاسخي براي آن بيابم. روزگار دراز همچنان دارد قد مي‌كشد و انگار پيري هم در كارش نيست... ما را پير مي‌كند و به قول حكيم بزرگ عمر خيام.... جامي است كه عقل آفرين مي‌زندش/صد بوسه ز مهر بر جبين مي‌زندش/ وين كوزه‌گر دهر چنين جام لطيف/مي‌سازد و باز بر زمين مي‌زندش. ما از جنس كدام كوزه‌ايم ايزد بزرگ مي‌داند و بس. ما هم مهر شطرنج‌ اين روزگاريم كه مشخص نيست در قامت كدام مهره سر بر مي‌اوريم و روزگاري چند بر اين خانه‌هاي سياه و سپيد با كدام شمايل بازي مي‌كينم و عاقبت هم هيچ. اين روزها در حال گذرند و من حالي ديگر دارم... حالم در حوالي روزهاي دور و دراز پرسه مي‌زند و روحم با پرواز بر فراز سال‌هاي دور خودش را مي‌جوشاند و طعمي ديگر به من مي‌چشاند... به قول دوستي: &lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;باران باشد ، تو باشي و كوچه اي بي انتها... دنيا را مي خواهم چه كار !؟ دنيا نباشد كوچه باغي باشد و تو كه زلال تر از باراني... &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;همين مرا بس است.... دوباره مي‌نويسم و هر چند بار كه بخواهد بگذار پاك شود. اين روزها مي‌گذرند.&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 11:02:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=598</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-598.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییزی ده - در پیچ دانشکده</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-597.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز دانشگاهم در پیچ بلند خاطره خودم را تا سالها دورتر می برم و خسته خسته تن به باد پاییزی می دهم. در این روزها وانفسا که دل نمی داند با کدام روزگار باید برقصد من مانده ام میان سرایش واژه هایی که خودشان را به رنگ بهاری آمیخته اند و به خودم می خوانند. این هوا را دوست دارم. هوای دو نفره ای که بیشتر از همیشه برایم جذاب است. آن روز برف می آمد. خوب یادم می آید که اول نگاهی سلامم کرد و رفت تا من پیدایش کنم. نگاهی که انگار سال هاست می شناسمش و خودش را به رنگ من در آورده بود.امروز نیز در سرسرایی شبیه آنجا نشسته ام و دارم روزگار می گذرانم. این روزها در رفت و آمد خود چنانند که با با هر پیچش خود روضه ای تازه سر می دهند. مانده ام در این روزگار دور و دراز و بازی هایی که می کند. بازی هایی که گاهی وقت ها آدم را به خود مشغول می دارد و واقعا نمی دانی باید چه جوابی به این بازی ها بدهی. داشتم با دلخوشی ام صحبت می کردم. او هم از حس غریب خودش می گفت اما تاکید داشت که حس من بیشتر است و احساسم هم سرشارتر... اما اگر او نمی خواست و نمی ماند که این دلخوشی ها سر بگیرد چگونه می شد انتظار داشت که این روزها بار دیگر در پاییز تکرار شود. شبی هزار بار خدا را شکر می کنم به خاطر تمام محبت هایی که به این بنده اش داشته است.بنده ای که خود را مدیون الطاف بلند خدای خود می داند و به امید محبت ها و رحمت های بیکران اوست که دارد روزگار می گذراند. دلخوشم به این دلخوشی.... دلم می خواهد این دلخوشی ها سراغ همه را بگیرد و همه به آن صورت که دوست دارند زندگی کنند و تجربه کنند چیری را که دوست دارند. به قول شکسپیر باید تلاش کرد چیری را که دوست داری به دست بیاری و گرنه مجبوری چیزی را که به دست میاری دوست داشته باشی و من آن چیزی را که دوست داشتم و دارم دارم به دست میارم. &lt;BR&gt;این قصه هر چند سر دراز دارد و انتظار چند ساله ای را پشت سر خود داشته است اما می دانم که آن اندازه ارزش دارد که تمام روزگارم را با این دلخوشی سر کنم. روزگای که نمی دانم تا چه اندازه دراز خواهد بود. می مانم و در این پاییزی خودم را به سیلان بودن می سپارم و می روم تا آنجا که باید و می شود رفت. این روزها در گذار خود تجربه ای تازه اند که می توانند هر چه را که بخواهی از میان آن بیرون بکشی... &lt;BR&gt;در پیچ دانشگده نشسته ام آن روزها را دوره می کنم. روزهایی که می توانستند بسیار خوش بگذرد اما نمی دانم چه شد که این خوشی سالیان دراز از ما دریغ شد. روزگار درازی را پشت سر گذاشته ایم و همچنان گدای روزگاریم....  تا ایزد بزرگ چه خواهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:00:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=597</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-597.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي 9 - و اينك آغازي دوباره</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-596.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;نمي‌دانم چرا امروز دلم گرفته بود. با آمدنش كه بايد دلشاد اين روزها باشم و براي خودم بساط عيش بگسترانم كه خوان نعمت الهي گسترده است و بنده‌اي نيز از درگاه بيكرانش ارتزاق مي‌كند كه او روزي دهنده است در همه حالات و كرامتش را وقتي مي‌توان درك كرد كه انتظاري دور و دراز را تجربه كني و بخواهي كه برايت خوب بخواهد. امروز داشتم شكر خداي را به جاي مي‌آوردم و بر دفتر خط خطي روزگار روزهاي رفته و ساعت‌هاي با خود بودن را مرور مي‌كردم. داشتم با مادرم صحبت مي‌كردم و او بود كه انگار حادثه همين ديروز برايش رخ داده بود؛ وقتي سخن از گذشت شش سال از آن روزها بر زبان آوردم اندكي انديشيد و گفت: چه طاقتي داري و من اين طافت را به يمن دعاي خير آنها به دست آوردم. &lt;br /&gt;آن‌قدر تند و سريع و در چشم هم زدني گذشت كه نه انگار من ٣٠ را هم پشت سر گذاشتم و در سراشيب زندگي به آينده مي‌نگرم كه چه مي‌رقصد و مي‌گردد و عاقبت بازي را همان‌گونه كه دوست دارد تمام مي‌كند... عاقبت ما بازنده‌اي است در برابر اين روزگار كه هر روز بازي‌اي جديد دارد... دارم به چند سال پيش رو - بهتر بگويم همين دو سه سال آينده - فكر مي‌كنم كه مي‌توانم باشم و با آخرين دل‌خوشي‌ام روزگار را سر كنم و بعدش هم نمي‌دانم چه روي خواهد داد. &lt;br /&gt;دوستي خصوصي نوشته بود كه دعاي من بوده!! من مي‌گويم دعاي همه بود تا من در آغازي دوباره قرار بگيرم و به پيش بروم و باز هم به دعاي همه نياز دارم در اين واپسين روزها و ماه‌هايي كه مي‌توانم باشم. اين روزها نيز مي‌گذرند... &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 21:05:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=596</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-596.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي هشت - بالاخره آمد... </title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-595.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بالاخره آمد، در ميان پاييز سرخ و زرد، درست همانگونه كه تصورش را مي‌كردم... آمد ميان سال‌هاي نبودن و دو دلي؛ آمد ميان برق نگاهم كه از اينجا تا بيكران كشيده شده بود... و اين پاييز بالاخره خبر آورد. خبر آورد كه مهيا باش خودت را براي فصل تولدت مهيا كن. اين روزها در پناه سال‌هاي دور و دراز مي‌گذرند و مژده وصل از باران پاييزي آمد. روز هجران و شب فرقت يار آخر شد/ زدم اين فال گذشت اختر و كار آخر شد... آمد تا آخرين دلخوشي‌ام باشد... آمد تا تجربه كنم زندگي را كه عمري‌ است دارد تجربه‌ام مي‌كند. آمد در ميان رهگذر كوچه باغ‌هاي خاطره.... نوشته بودم كه خبر مي‌دهم از حادثه‌اي و اينك فاش مي‌گويم و از گفته خود دل‌شادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم... گفته بودم كه روزي خواهد آمد تا در ميان شب‌هاي بلند پاييز خاطره تعريف كنيم و داستان بنويسيم. اينك آن روز است... دعا كنيد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 22:18:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=595</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-595.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاييزي هفت - و اين روز باراني</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-594.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;خاك باران خورده را دوست دارم‏، اما چكنم كه اين روزها ناخوش احوال بودم و نتوانستم با تمام وجود بوي خاك باران خورده را كه عمريست در مشامم است، ببويم و خودم را در سيلان بودن براي هميشه رها كنم. پاييز در گذار پر رهگذر خود مي رود و آبان‌ماه به تندي در حال گذر است و چقدر دلم تنگ يك كوچه‌ گردي است در كوچه باغ‌هاي شيراز. حالا در تهران به قول دوستي ولگردي مي‌كنم و سر به سجاده شكر خداي دارم كه اين روزها به هر طريقي مي‌گذرد و احساس با تمام زيبايي‌هايش دوباره سراغم را گرفته است.&lt;br /&gt;در ميناي هفت بند روزگار زرگري مي‌كنم و دوستان را به عيار عافيت مي‌سنجم و خودم را در گيرودار روزهاي دوست داشتني پاييزي به خيال غروب‌هاي تماشايي بوشهر مي‌برم. روزها مي‌روند و درختان رنگ عوض مي‌كنند و امروز ديدم كه چه بي سروصدا پر مي‌ريختند و بر شاخه‌هاي خشكيده‌اشان بوي زندگي مي‌آيد.... امروز كمي باراني شدم‎، بزن بارون بزن بارون.... اين هم خود حكايتي غريب دارد.&lt;br /&gt;در اين پاييزي دل‌تنگم، دل‌تنگ حادثه‌اي كه نمي‌دانم چگونه رخ خواهد داد و به مثال ساليان دور و دراز بايد در پاييز روي دهد تا ثابت شود كه پاييز‌ي‌ام و اين فصل براي خود حكايت‌ها دارد... منتظرم تا اين روزهاي زيبا نيز بگذرند و مژده دادند كه از كوي ما گذري خواهي كرد... كي؟ خبر مي‌دهم.... فعلا پاييز است و هوا هم دوست‌داشتني... كمي ولگردي!! شايد فردا بروم... شايد.&lt;br /&gt;

&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 20:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=594</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-594.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کسی می‌ماند؟</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-593.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;پیامکی از دوستی به دستم رسید که در این گیر و دار نور امیدی به دل است. برای دوستانی چند فرستادمش و اینک در این دنیای مجازی می‌نویسمش تا جهانی شود و هر کس که شماره‌اش را هم ندارم؛ ببیند و بخواند و امیدوار شود که این ما هستیم که می‌مانیم...&lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#0066cc&quot;&gt;&lt;strong&gt;« در نبرد بین روزهای سخت و آدم‌های سخت؛ این آدم‌های سخت هستند که می‌مانند، نه روزهای سخت» &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;باور دارم که جزو آدم‌های سخت هستم و حرف هر نامردی از جنس زمانه نمی‌تواند مرا از راهی که دنبال کرده‌ام برگرداند. روزهای سخت بسیاری بر من و امثال من در تاریخ چند هزار ساله ایران رفته‌اند و این امثال ما هستیم که مانده‌ایم با گذشته‌ای پر افتخار و آینده‌ای پر از امید.... به قول یکی از شعرای متاخر.. آن شما نیز بگذرد. غیر از این چیزی نمی‌توانم بگویم.&lt;br /&gt;

&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=593</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-593.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقبی بر حادثه تروریستی درسرباز</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-592.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;آنچه روز یک‌شنبه در بخش پیشین شهرستان سرباز روی داد، حادثه‌ای نبود که بتوان به سادگی از کنار آن گذشت. در طول 30 سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، ما حوادث تلخ بسیاری داشته‌ایم که در آن امرا، سرداران، دولتمردان، فرهیختگان و حتی مردم عادی در ترورهای کور به شهادت رسیده‌اند. اما آنچه که در حادثه بخش پیشین روی داد؛ حکایت تلخی است که در طول 30 سال گذشته بی‌سابقه است.&lt;br /&gt;خارج از آنکه در این عملیات تروریستی سرداران سپاه به شهادت رسیدند - این افراد لباس رزم پوشیده‌اند برای پاسداری از کشور و هر گونه‌ حادثه‌ای برای آنها قابل پیش‌بینی است - چگونگی انجام این عملیات می‌تواند بیانگر حفره‌های امنیتی باشد که در صورت عدم جلوگیری از آن ممکن است حوادث‌ تلخ‌تری را در پی داشته باشد. در طول 30 سال گذشته اگر حادثه‌ای برای ترور نیروهای لشکری و کشوری رخ می‌داد در آن با استفاده از شیوه‌های معمول ترور صورت می‌گرفت، اما اینکه در حادثه سرباز یک فرد انتحاری دست به این اقدام زده باید دقت بیشتری کرد. بر اساس آنچه که شنیده شده است سلسله نشست‌های وحدت شیعه و سنی در منطقه سرباز برای پنجمین دور متوالی برگزار می‌شد که آخرین آن مراسم افطاری ماه رمضان بود، حال چگونه فردی انتحاری موفق شده خود را بمب ویرانگرش به داخل سالن محل برگزاری مراسم برساند باید از مسولان امر در این مورد بازخواست شود. جان افراد از سر راه نیامده که بتوان به همین سادگی از کنار آن گذشت! &lt;br /&gt;حضور جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه در این مراسم این مهم را می‌طلبید که تدابیر امنیتی به مراتب شدید‌تری جهت حضور افراد با در نظر گرفتن گیت‌های امنیتی بیشتر اتخاذ شود تا چنین فاجعه‌ای رخ ندهد!! اینکه برخی با این خوش‌خیالی که نداشتن تدابیر امنیتی نشان از بالا بودن ضریب امنیتی است خود خطای فاحشی است که نمی‌توان از آن به سادگی گذشت. اگر ما بپذیریم که در حال جنگ به سر می‌بریم این مطلوب باید بیشتر و بهتر پیدا شود. &lt;br /&gt;کشته شدن عده‌ای سران قبایل منطقه سرباز که بیشتر آن‌ها انسان‌های وطن‌پرستی بودند امر ساده‌ای نیست، چرا باید اجازه داد که یک آدم بی‌سواد قاچاقچی آدم‌کش تیم ترور به محل حضور جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه بفرستد و این چنین فاجعه‌ای به وجود آورد؟ نوع بمبی که این آقای تروریست با خود داشته نشان می‌دهد که از تکنولوِِژی ساخت بالایی نیز برخوردار بوده که از تهیه‌اش از عهده امثال ریگی بر نمی‌آید. ما که در شمال غرب کشور برای سرکوب گروهک پژاک جنگنده به کوه‌های قندیل می‌فرستیم از فرستادن نیروهای ورزیده رزمی خود به خاک پاکستان برای نابودی این افراد عاجز هستیم؟ پاکستان کشور بی‌درو پیکری است که عنوان کشور دارد و تنها رشوه در آن کارساز است. وهابیت در آنجا بیداد می‌کند و اگر امروز جمهوری اسلامی که مدعی قدرت اول منطقه‌ای است - و باور نگارنده نیز همین است - اگر نتواند از پس این بچه تروریست بر بیاید، فردا روز چگونه خواهد توانست در برابر حملات بیشتری از این نوع دوام آورد و پاسخ آن را بدهد.&lt;br /&gt;هر چند سخن به درازا کشید، ولی باید توجه داشت که کار ملک و تدبیر امنیت بر خلاف باورهای موجود بیشتر در دست ما نیست. ما تنها می‌توانیم پیشگیری کنیم و در حالی که باید در بسیاری از موارد چشم فتنه را در آورد. اگر آن روزی که حادثه تاسوکی اتفاق افتاده بود فشار مضاعفی بر دولت تروریست‌پرور پاکستان وارد می‌شد؛ نه حادثه کشتار ناجوانمردانه سربازان پاسگاه مرزی سراوان روی می‌داد، نه بمب‌گذاری در مسجد شیعیان زاهدان و نه امروز حمله تروریستی در سرباز. آنچه مهم است این که: صلاح مملکت خویش خسروان دانند... &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 05:31:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=592</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-592.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وضعیت تاریخ در مملکت ما</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-591.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;هر چند این مطلب را با تاخیر می‌نویسم، اما هر وقت که ماهی را از آب بگیری تازه است و امیدوارم هر کس که این مطلب را می‌خواند نظر خود را در مورد آن اعلام کند و اگر می‌تواند آن را به گوش دیگران هم برساند. موضوع آن اندازه انسان را از رشته‌ای که درس می‌خواند دلزده می‌کند که حوصله نوشتن هم نداری. داستان حذف نام پادشاهان از کتاب‌های درسی تاریخ که از اول مهرماه سر و صدایی به پا کرد موضوع کهنه‌ای است که نشان دهنده عدم رغبت به بحث تاریخ در ایران است.&lt;br /&gt;به عنوان دانشجوی دکتری تاریخ وقتی کتاب‌های درسی تاریخ چاپ شده در کشورمان را به همراه افرادی که امروزه به عنوان استاد روانه دانشگاه‌ها می‌شوند می‌بینم و می‌خوانم و وضعیت خودمان را با کشورهای دیگر مقایسه می‌کنم، واقعا خجالت می‌کشم. ایران به عنوان دیرپاترین و تنها هویت باقی‌ مانده در آسیای جنوب‌غربی - و یکی از چهار هویت باستانی و تاریخی موجود در جهان - دارای چنان جایگاهی است که فرزندان آن هر چه از گذشته پدران خود بخوانند کم خوانده‌اند. در این میان است که وزارت بی‌در و پیکر آموزش و پرورش که با روح میلیون‌ها و کودک و نوجوان ایرانی بازی می‌کند با رفتن و آمدن هر وزیر بی‌تخصصی و هر مسول بی‌‌مسولیتی که تنها به فکر منافع خودشان هستند، ضربه‌ای کاری به روح ایران و ایرانی می‌زند. وزارتی که الان دو ماه است وزیر هم ندارد و مشخص نیست آخر و عاقبت این دانش‌آموزان به کجا خواهد رسید. در فرایند زمانی اگر نگاه کنیم آموزش و پرورش ما شده همانند آزمایشگاه و دانش‌آموزان هم - بلانسبت همگی - شده‌اند موش‌های آزمایشگاهی. هر سال خبری در مورد تغییر در کتاب‌های درسی و ساعت‌ها و آمدن‌ها و رفتن‌ها می‌شود و در این میان دانش‌آموزان روز به روز بی‌سوادتر می‌شوند و با گذشته تاریخی خود بیگانه‌تر. کنکور و نحوه رفتن به دانشگاه‌ها را هم نگاه کنید و خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل.&lt;br /&gt;طرح حذف نام پادشاهان از کتاب‌های درسی - که حالا برخی از مسولین می‌گویند شایعه بوده و حقیقت ندارد و برخی از راست بودنش سخن می‌گویند - طرحی واقعا احمقانه و ارائه شده توسط عده‌ای آدم بی‌سواد است که به باور من بویی از کارشناسی نبرده‌اند و مانند آن آقایی که تخت جمشید را زیر سوال برده  تنها روح ایران و ایرانی را هدف قرار داده است. در حالی که در کشورهای همسایه بر روی درس‌های تاریخی در مدارس سرمایه‌گذاری‌های فراوانی صورت می‌گیرد - همین امارات را نگاه کنید، در کتاب‌های تاریخ مدارس بندر لنگه جزو این دولت تازه از تخم استعمار بیرون آمده است؛ یا در کتاب‌های درسی آذربایجان شمالی، آذربایجان جنوبی را جزو قلمرو خود می‌داند که اشغال!!! شده است -  و همه دنبال هویت‌سازی برای خود هستند، عده‌ای آدم!! بی‌وجدان که در برخی از مراکز فرهنگی و آموزشی کشورمان نفوذ کرده و دارند تیشه به ریشه هویت ایران می‌زنند و هویت‌زدایی می‌کنند!!‍! مشخص نیست در مغز نداشته این افراد چه می‌گذرد که چنین تصمیم‌هایی می‌گیرند. یادم می‌آید موقعی که دانش‌آموز بودم اصلا کتاب سر کلاس نمی‌بردم و همیشه آخر کلاس داشتم کتاب متفرقه می‌خواندم و بارها به همین جرم از مدرسه اخراج شدم؛ تنها دلیل این امر نیز چیزی نبود جز مسخره بودن کتاب‌ها که هیچ اطلاعاتی به آدم نمی‌داد و خودم بیشتر از آن کتاب‌ها و معلم‌ها می‌دانستم.&lt;br /&gt; وقتی می‌بینی هر ننه قمری که چهار کلاس درس‌خوانده و هر مکتب رفته‌ای که از مادرش قهر کرده در حوزه تاریخ و مسایل تاریخی کتاب می‌نویسد و خود را مورخ و صاحب‌نظر می‌داند، چه انتظاری بیشتر از این می‌توان داشت. در صدا و سیمایی که یک مشت بی‌سواد داستان نویس را - که همین مقدار هم نیستند و یه مشت دزد تاریخی هستند - به عنوان مورخ علم می‌کنند و آنها نیز برای دوزار و ده‌شاهی جوراب پدرشان را هم بادبان می‌کنند، چه انتظاری می‌توان داشت. امروزه کار به جایی رسیده که یک عده تازه به دوران رسیده در دانشگاه‌ها استادان باسواد و قوی را نمی‌توانند تحمل کنند و به هر بهانه‌ای اسباب بازنشستگی و به حاشیه راندنشان را فراهم می‌کنند، چه خاکی باید بر سر خودمان کنیم؟ وقتی عده‌ای با صنعت چسپ، کاغذ، قیچی و تبدیل نسخ چاپی به خطی و سپس چاپی برای خود عنوان پر طمطراق نویسنده را یدک می‌کشند و اگر ازشان سوالی بپرسی مانند خر در گل گیر می‌کنند، باید چکار کرد؟ وقتی عده‌ای پول می‌دهند و بنام خود کتاب تاریخی چاپ می‌کنند در حالی که آمپول‌زن هستند، به کی و کچا باید شکایت برد؟ &lt;br /&gt;واقعا آینده ما چه خواهد شد؟ این تذهبون؟ به کجا می‌رویم؟ چرا باید اینگونه به کشورمان و هویتمان ضربه بزنیم؟ چرا باید دانشجوی دکتری تاریخ ممکلت به جای تاریخ - در دبیرستان‌ها - ورزش درس دهد؟ آخر چرا باید با داشته‌های خود به جنگ برخیزیم. می‌گویند ژاپن پیش از آنکه جنگ دوم جهانی شروع شود و در هنگامه جنگ منچوری، ساعت‌های درس تاریخ را در مدارس چند برابر کرد تا حس وطن‌دوستی در میان قشر دانش‌آموخته افزایش یابد، اما ما داریم به کجا می‌رویم... مگر پادشاهان چه ظلمی در حق ما امروزی‌ها کرده‌اند که نباید نامی هم از آنها ببریم... به جای این افراد باید نام چه کسانی آورده شود؟ پهلوی‌ها کاری کردند که امروزه  حتا قشر درس خوانده و دانشگاه رفته ما نیز از قاجارها به عنوان حاکمیتی بی‌عرضه یاد می‌کنند، چنانکه قاجارها در مورد صفویه کردند... این ذهنیت‌های تاریخی ماندگار است و وای به حال کشور و مملکتی که دچار تعارضات تاریخی و بی‌هویتی شود آنگاه باید فاتحه این کشور و مردم آن را خواند. آیا می‌توان نام کوروش، داریوش، شاهپور، خسرو انوشیروان، طاهر، یعقوب لیث، عضدالدوله، شاه اسماعیل، شاه عباس، نادر و... دیگران را حذف کرد؟ آیا می‌شود نامی از خونریزانی مانند چنگیز و تیمور و محمود افغان نیاورد؟ &lt;br /&gt;در حالی که هر یک از کشورهای همسایه سرگرم سرقت گوشه‌ای از هویت تاریخی و فرهنگی ایران هستند مولوی ترک می‌شود، ابن‌سینا و فارابی عرب و سنایی افغانی می‌شود؛ و دندان برای خاک ایران تیز کرده‌اند، مانده‌ام که ما داریم چکار می‌کینم؟ من افرادی که این بلاها را سر تاریخ کشور در می‌آورند جز گروهی خائن، وطن‌فروش و جاسوس - هر جند به شدت با این واژ‌ه‌ها مخالفم - نمی‌دانم و امیدوارم که مسولان امر در کشورمان دست این افراد را از تاریخ ایران کوتاه کنند پیش از آنکه دست ما برای جبران خسارت‌های وارد شده به هویت ایرانیمان کوتاه شود. برای صحت و سقم این خبر به زودی اقدام خواهم کرد و نتایج آن را در همین‌جا منتشر می‌کنم. شما هم اگر دستتان می‌رسد برای هویت تاریخی خود اقدامی کنید تا نااهلان و بی‌سوادان و بی‌خردان تیشه به ریشه ایران و اسلام و تشیع نزنند که این سه عنصر اساس همه چیز است و اگر یکی از آنها گرفته شود موجب خسران است.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;پی‌نوشت1:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt; شاید عده‌ای از این نوشته ناراحت شوند، قصد معذرت‌خواهی از کسی را ندارم چرا که به نوشته‌ بالا ایمان دارم و آن را با یقین کامل منتشر می‌کنم، هر کس معترض است و نظری دارد می‌تواند کامنت بگذارد و مطمئن باشد که مطلبش منتشر می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;پی‌نوشت2: &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;در مورد آنچه که بر سر رشته تاریخ در کشورمان دارد در می‌آید حرف و درددل زیاد دارم اما اینجا مجال گفتنشان نیست که در این ملک نااهلان که به هر بهانه‌ای انگی به آدم می‌زنند کم نیستند و مانند عقرب فقط متخصص نیش زدن هستند.&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت3:&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt; معتقدم که ایران با تشیع پیوند مستحکمی دارد؛ دو فاکتوری که هر دو دارند توسط برخی از دشمنان ایران و تشیع مورد حمله قرار می‌گیرند. اگر دغدغه ایران داریم باید به تشیع توجه کنیم و بر عکس. حال اگر قرار است کتاب‌های تاریخی دستکاری شوند و تاریخ به قهقرا برود، هویت دینی خود را نیز در برابر موج فزاینده و تفرقه افکنانه وهابیت از دست خواهیم داد.&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#000000&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;





</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 20:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=591</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-591.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل تنگی</title>
<link>http://avareh58.blogfa.com/post-590.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;دلم لک زده برای نوشتن های هر روز. دلم برای خمیازه های نیمه شب پس از ترجمه های سطر به سطر تنگ شده است. دلم برای دوستانی که هر روز می دیدمشان و امروز هر کدام در گوشه ای هستند می تپد... دلم برای روزهای بی خبری که مانده بودم صفحه را چگونه سر هم آورم یک ذره شده است. دلم برای بچه هایی که در آخرین جایی که کار می کردم هم تنگ شده. قول می دهم این آخری را یکی از همین روزها جبران کنم و برای دیدنشان بروم.... 
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 11:52:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=avareh58&amp;postid=590</comments>
<dc:creator>avareh58</dc:creator>
<guid>http://avareh58.blogfa.com/post-590.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
