بعضی وقت ها بعضی ها می خواهند بعضی چیزها را بدانند و وقتی این بعضی چیزها را به آنها گفتی و دیدند که ای خدای من چه چیزی است که این آدم را تا الان نگه داشته است دهانشان باز می ماند و شروع می کنند منبر رفتن و یکی دو خطبه روزه خواندن و نصیحت کردن. اما نمی دانم اینها نمی دانند که این حرف هایی که در دلم نهان کرده ام بر زبان راندنشان چقدر سخت است و در حالی که عمری است این دردهای نگفته را بر دو خودم حمل می کنم، چه می کشم و دم بر نمی آورم. آدم بعضی وقت ها خوب است که درد دل کند اما درد در دل کسی نکند و این است حکایت بی سر و ته زندگی من که می خواهم کسی را ناراحت نکنم و نمی توانم... امروز از همان روزهایی بود که یکی را با گفتن گوشه ای خاطراتم اذیت کردم... این روزهای آخر بهار که تهران به دم کردن عادت کرده است نمی دانم تا کدام روزگار باید این راه بی بازگشت را ادامه دهم. آنچه مهم است ادامه این راه است که برایم خاطرات دور و درازی را باقی گذاشته است... می گویند دل کندن از سنت ها سخت است و حالا دارم همه چیز را با تمام وجو حس می کنم.... حسی که مرا با خود تا ناکجا آباد می برد و خلسه اش چه زیبا است، خاطراتی که هیچگاه کهنخ نمی شوند و همیشه رنگ و بوی تازگی دارند و می توانند در تنهایی مرا با خود در تنهایی همراهی کنند... امروز هم با تمام خاطره هایش می گذرد و خودش را در پناه روزهای رفته از عمرم پنهان خواهد کرد.... شیوه شهر آشوبی را هر کس به من آموخت، بد آموخت که تا هزار شهر را خراب نکنم دست از سر این روزگار بر نخواهم داشت.... این هم می گذرد... آنقدر ساده که فکرش را هم نمی توان کرد.
پی نوشت: روستایمان که بودم هر وقت دلم می گرفت می زدم بیابان و حالا نمی دانم که در این گیرودار و در این شهر خراب و دود زده باید به کجا پناه ببرم.... چه می شود کرد...!

