خیلی خسته ام... خیلی، به حساب نمی آید و دستم هم به زور این حرف ها را بر روی کیبورد به رقص در می آورد.... ذهنم خسته است و دستانم نیز نای سلام کردن حتی به خودم را در آینه روز گار ندارد و ای کاش این روزها هم می گذشتند. دلم هم کمی گرفته است و خیال ندارد لبخندی بر لبانم تر کند....
+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 17:58  توسط کریم جعفری
|

