تبليغاتX
در امتداد سکوت.... - می نویسم برای دلم

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

همیشه برای دلم نوشته ام و حرفی را که برایم مهم بوده و ذهنم را قلقلک می دهد می نویسم... گاهی وقت ها اما در خودم گم می شوم- چه حالی می دهد  این گم شدن - دوست هم ندارم که پیدا شوم... روزگار یک نقطه ای چنانت می کند که حتی دوست نداری خودت را باور کنی و پس همان بهتر که در خودت باشی و با خودت و اگر حرفی هم می زنی برای آن باشد که مردمان این کره خاکی برایت حرفی درنیاورند. اردیبهشت ۱۳۸۳ بود... از خودم بیرون بودم و دنبال بازی روزگار راه افتادم شاید که من هم خط خطی شوم... شاید من هم مانند هزاران نفر دیگر به زندگی نگاه کنم.... اوایل اردیبهشت بود و چقدر آن روز صبح هوا هم بوی بهشت می داد - البته مثل اردیبهشت امسال بارانی نبود - دلم را برداشتم و با هزار امید و آرزو زدم بیرون و امروز پنج سال از آن روز می گذرد، انگار همه اش پنج روز گذشته است. آن روز چیزی از آروزهایم نبافتمُ همانجا قسم خوردم که دیگر هیچگاه آرزو نکنم و هنوز هم بر این قسم خود مانده ام. می خواستم خودم را با روزگار خط خطی کنم که نشد و از جنس دیگری خط خطی شدم، آن روزها گذشتند و رفتند و من ماندم یک دنیا خاطره، مانند همان خاطرات سالیان دور و دراز که همیشه با من هستند و چون تابلوی نقاشی بر ذهنم نقش بسته اند. آری؛ برای دلم می نویسم که سال هاست تنهاترین یار من است و چقدر هم همدیگر را درک می کنیم- عقل بی خیال من شده و می داند که باید رد کار خود برود - نوشته هایی که در ذهنم مانند باد گذر می کنند و ادامه می یابند و نمی دانم از اینکه نمی توانم همه آنها را بنویسم چه احساسی دارم و ای کاش می شد همه احساس ها را نوشت؛ زمان درازی طول نکشید تا خودم را بشناسم و دفترهای بسیاری را خط خطی کنم و عقاید وارونه ام را آنجا بنویسم، با این وجود تجربه فهیمدنش که چرا برای دلم می نویسم هم چندان سخت نبود: 

روزگاری که در گزدان های دهمان با بچه ها پرسه می زدیم، پرنده ای بود که گرفتن کار هر کس نبود اما پسر عمویی داشتم بنام مسعود که تا دلت می خواست از این پرنده ها می گرفت. روزی ازش پرسیدم که چطوری این مرده شور را می گیری؟ جوابی داد که هنوز تا هنوز است با من است، گفت: راه داره خیلی مونده بفهمی. شاید اگر امروز از مسعود بپرسی که این حرف را زده ای یادش نمی آید چون ۲۰ سال از آن روزها گذشته است، مسعود عشق پرنده گرفتن داشت و سرش تشنگی و گرسنگی هم نمی شد... دل تابستان می زد بیرون و زیر گزدان ها دنبال پرنده و کرم و جیرجیرک بود، مسعود نمی دانست که علاقه اش به پرنده گرفتن است که «گزه» را به دام او می اندازد... می گفت تو نمی فهمی و واقعا من آن روز نفهمیدم و سال ها گذشت تا بفهمم که مسعود چه می گوید. مسعود برای دلش پرنده می گرفت و من هم فهمیدم که هر وقت قلم در دستم قلندری می کند برای دلم می نویسم و آن روز است که عاشق هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 22:56  توسط کریم جعفری  |