این روزها عجب می گذرند. خیالی اردیبهشت هستم و در میان باد و باران بوی پائیز را حس می کنم... باد به آرامی کوچه را در می نوردد و برگ ها را که سبز و زیبا خود را آراسته اند نوازش می کند و چه زیبا صدا به راه می اندازد که همچنان هستم.... گاهی وقت ها هم چونان نسیمی رهگذر تلنگر به نگاهت می زند و اشک را بر گونه ات خشک می کند تا چیزی برای گفتن نداشته باشی. این روزها چه تند می روند و هر روزشان ثانیه ای بیش نیستند. خودم را دوره می کنم و نگاهم را به آخرین مرحله از بازی روزگار می کشانم که در آن همه مات شده اند و هیچ برنده ای ندارد اما باد همچنان ناله کنان گورستان خاطرات انسان ها را طی می کند و سرکش به راه خود ادامه می دهد. اردیبهشت با تمام خوبی هایش آمد... پدرم در این ماه دنیا آمد و برادرم نیز و چه زود همه بزرگ شدند، یکی به پیری سلام گفت و دیگری در جوانی خود به انتظار پیری می ماند.. چه عجیب و سخت است... خودم را در آخرین گذر از روزهایی می بینم که هر یک به طریقی خاطره شدند و رفتند... روزهایی که در آن آرزوها رنگ دیگر گرفتند و در آفتابی باورم به شب های شرجی جنوب پیوند می خوردند. سبک بال و بی خیال پر می زنم و می روم و می دوم و خودم را در قال و قیل دنیا رها می کنم.... با خودم مچ می اندازم و هی می بازم.. با خودم کلنجار می روم تا با برخی مسایل کنار بیایم و هی فرار می کنم.... هیچ شکی به شب نباید کرد که دوباره صبح خواهد شد و روزها در قامت آن قد خواهند کشید و من می مانم و خاطراتی که تمام نخواهند... شاید روزی.. روزگاری
+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 20:20  توسط کریم جعفری
|

