یه قصه تازه نیست خونه به دوشی ما... دو سه شبی است که دارم به این موضوع فکر می کنم و خواب و خیال را از سر خودم ربوده ام . فکر می کنم آنقدر این چند روز گیج زده ام که از حد شمار خارج شده است... روزهای سختی است که پشت گذاشتنش اندکی حوصله می خواهد و زمان. باید منتظر ماند که این روزها بر کدام راه خواهند رفت و من را چه خواهد شد. قول داده بودم که برایت نامه ای خواهم نوشت و دست قاصدک باد خواهم داد تا بیاورد اما انگار روزگار نامرادی می کند و دل نیز بی قراری... نامه همچنان بر مثال نطق درون است و تا به نطق برون درآید و قلمی شود و مرا با خودش رسوا کند زمانی مانده است. این روزها دزدانه می آیند و می روند و تو چه آشکارا در دل من همچنان آشوب برپا می کنی و تمام وجودم را به آتش می کشی... بله یه قصه تازه نیست خونه به دوشی ما... ۱۲ سال است که بر این راه می روم و نمی دانم کی تمام خواهد....
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 1:5  توسط کریم جعفری
|
