چقدر روزها زود می گذرند، باور کردنش سخت است. پیش از عید داشتم تقویم ۱۳۸۸ را نگاه می کردم و طبق عادت همه ایرانی ها تعطیلاتش را می شمردم که کی می شود به بوشهر بروم و امروز سال ۱۳۸۸ آمد و قبای ۱۴ روزگی را به تن کرد. روز گذشته به تهران آمدم تا در هشتمین سال حضور خود در شهر آهن و سیمان و دود همه چیز را بار دیگر به تجربه بنشینم. چه عجله ای به عمر خودمان می کنیم و این عمر چه تند به سر می رود. دیروز که امدم حس غریبی داشتمَ، دلم گرفته بود و نگاهم خسته... نمی دانم چطور گذشت، انگار بار سنگینی بر دوشم بود که نمب خواست به سادگی فرو بریزد و امروز این بار همچنان سنگینی خود را دارد. در کنار پدر و مادر بودن نعمتی بود که دوری از آن را کاملا حس می کنم... روزهایی که با آنها داستان ها داشتم و این داستان ها چه ساده تمام می شوند... روزهایی که خبرهایی داشت و این خبرها نیز دیر جامه عمل به خود می پوشند... از دهمان بیرون نرفتم و همه اش خانه بودم تا انرژی کافی برای ماندن در این شهر خراب داشته باشم... الان روزنامه ام... برای نخستین روز در سال جدید نوشتم و از همه رقم... مانده ام در این روزهای رنگارنگ بهاری که عروس هزار داماد را می ماند... هر چند این هم می گذرد.
+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 19:9  توسط کریم جعفری
|

