از کجا بنویسم، از چه و از کی؟ دلم گرفته است، دلم مثل سنگ نرم شده ای است که با هر بادی خاک آن به همه جا پاشیده می شود، دلم سدی را می ماند که هق هق گریه هایم را سال ها در خود نگه داشته و اکنون در حال سرریز شدن است و کمی دیگر فرو خواهد پاشید و دیگر نمی دانم.... احساس بدی دارم، احساسی تلخ تز از رنگ سیاه - که چقدر دوستش دارم -، سرخ تر از سرخی خون و از تلخی زهر تلخ تر...
نمی دانم، هیچ نمی دانم، نمی دانم از تو، از باد و یا باران بگویم، نمی دانم از شب، از روز و یا غروب سرخ خورشید در نگاه شرقی خودم زمزمه کنم، روزها مثل هم تکرار می شوند و دیگر بلندی نگاه دشت بزرگ دشتستان نمی تواند راضی ام کند... روزگار یک نقطه ای هم که همچنان دارد خدایی می کند و ما را سر می دواند و... دلم می خواهد بترکد و خودم هم دلیلش را نمی دانم، بهانه گرفته است و بهانه گیر شده این دل. در تنهایی تمام بار دیگر عکس ها را دوره کردم از سال ۱۳۶۲ تا کنون. ۲۰ سالی گذشته است و نمی دانم باز هم خواهد گذشت و یا نه... سال های بودن در شیراز را دوره می کردم. سال هایی را که در بر بلندای تپه ارم نگاهم را به جنوب دوخته بودم... جایی که از آنجا آمده بودم و به آن تعلق داشتم و می دانستم روزی باز خواهم گشت و امروز هم اینجایم....
می خواهم بنویسم و قلم یازی نمی کند... ذهنم در همین نزدیکی ها کپری ساخته و مرا در خودش حبس کرده است... ولی می نویسم « و این بار که زمین از زنگ شتران رهگذر سرشار شده است و این بار که ساربان در دو منزلی رفتن بار انداخته است، بر محیط حرف های دوصد بار گفته ام، باز خواهم نوشت. وقتی صدای عبور کاروان از بالای کاروانسرای قدیمی عمر گوش فلک را کر کرده بود، وقتی که ماه از محاق خود بیرون آمد و به طاق آسمان منزل کرد و از شمال تا جنوب کاروانسرا را روشن نمود، وقتی سگ ها خوابشان برد و از حس زندگی دور افتادند و شب در سکوت بزرگ خود فرو رفت، آنگاه بود که دزدان از لانه های خود بیرون آمدند و تمام سرمایه مردان قافله را به یغما بردند.... این بار هم گذشت، نوشتم برای هزار سال بعد از خودم، برای روزهای آب و آتش و برای شب های پر سکوت و نامه های نگشوده و سر به مهرنهاده...»
«....آری آنچه که از معماهای بودن گفتیم، آنچه از زندگی سرودیم، آنچه که از خیل مشتاقان بهار بر لب آوردیم امروز نیز هست، امروز نیز گلی به طراوت بودن، به تازگی عشق و به کهنگی شراب صد ساله وجود دارد. من بی خیال دشت های شقایق تک و تنها نشسته ام و از پر و بال پروانه می سرایم و از کوتاهی شب های تابستان و بلندی عمرم.... بی هیچ آغاز کردیم، بی هیچ ادامه خواهیم داد و بی هیچ به پایان خواهیم برد تا در عبور لحظه های سوت و کور زندگی یک چند از بودن فارغ نشویم و به خود بیندیشیم و از سرانگشت روزگار جرعه جرعه مایه حیات بنوشیم و....»
پی نوشت: تابستان سال ۱۳۸۱، دانشگاه تمام شده بود و برگشته بودم خانه، نمی دانستم که بعدها چه رخ خواهد داد.. یکی از دلنوشته هایم بود که تاریخ چهارم تیرماه همان سال را داشت و اکنون نزدیک به هفت سال از آن روزها گذشته است و همه چیز در برابرم رژه می رود تا همیشه... زندگی همچنان ادامه دارد و باز هم نمی دانم روزگار ما را به کجا خواهد برد و در گردش خود چه بازی بنماید...