تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و بهره برداری از بسیاری از طرح های توسعه ای در کشور به همراه پیشرفت هایی که ایران داشته، باعث شده است تا حملات شدیدی از طرف برخی از رسانه های عرب علیه کشورمان صورت بگیرد و آنها نه از روی مستندات علمی، بلکه از روی حسادت و نفرت از ایرانیان مطالبی را در مورد کشورمان نوشته و از این رو بی جا نیست تا در مورد برخی از نوشته های این به حساب نویسندگان و متفکران عرب که گویی با نوشتن مطالبی خلاف عقده گشایی می کنند، به روشن کردن برخی از مطالب آنها بپردازیم.... دنباله مطلب را می تواند در ادامه و یا در دیپلماسی ایرانی بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 23:55  توسط کریم جعفری  | 

این آخر بهمنی چقد دلگیر شده است و بغضی که سال ها در دلم جا خوش کرده است می خواهد بترک اما به مانند سالیان دراز گذشته چنین نمی شود و راه خودش را ادامه می دهد تا مرا هم به دنبال خودش بکشاند و من او را... کاش این بغض یک بار برای همیشه می ترکید و اینقدر سنگینی نمی کرد... اینقدر جمع نمی شد... اینقدر آزارم، نه بهتر است بگویم سر به سرم نمی گذاشت... بغضی که سال هاست نمی دانم کجای دلم لانه کرده و دارد خودش را پروبال می دهد و قد می کشد و در برابرش من هم قد می کشم تا پا به پای هم بزرگ شویم و هنوز هم من حریف باشم.... ای کاش این بغض می ترکید و سال های درازی را با خودش می برد، نمی دانم بهانه اش کی پیدا می شود که از دست من خلاص شود و هی الکی زور نزند... ای کاش این بغض می ترکید تا من باشم و تمام دنیایی که مرا با خود همراه کرده و می برد.

پی نوشت: امروز وبلاگم چهار ساله شد.... ۲۶ بهمن ۱۳۸۴ شروع کردم و همچنان ادامه می دهم و نمی دانم عمری باقی خواهد ماند که همچنان بنویسم یا اینکه من هم به پندار روزگاران پیر خواهم شد و فراموش... باید منتظر ماند و دید.

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 22:21  توسط کریم جعفری  | 

روز گذشته - یعنی همان چهارشنبه - بالاخره رضا انصاری به حرف آمد و از رفتن خود گفت و آمدن محمد قوچانی تا ما جماعت روزنامه نگار اگر روزگاری سالی یک روزنامه عوض کنیم، در این روزنامه سالی دو سردبیر عوض کرده باشیم. تا ببینیم خدا چه می خواهد و روزنامه به کدامین روی خواهد رفت، هر چند قوچانی با پشتکار و تخصصی که در این امر دارد می تواند روزنامه را به روزهای خوبی هدایت کند... و من هم چیزهایی جدیدی یاد بگیرم... به هر حال کار است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 1:9  توسط کریم جعفری  | 

بالاخره خاتمی برای ورود به عرصه انتخابات پس از کلی عشوه و ناز اعلام امادگی کرد. خبرگزاری های رسمی و غیر رسمی امروز خبر دادند که بالاخره سید از خر شیطان پایین امده و سوار خر انتخابات شده و می خواهد در این عرصه ترک تازی کند، اما من نمی دانم این سید می خواهد چکار کند و آیا واقعا او در عرصه خواهد ماند؟ من که چشمم آب نمی خورد... تا خدایدانان چه گویند و چه دانند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 19:14  توسط کریم جعفری  | 

چقدر خوب است خودت باشی وقتی هیچ کس نمی توانی باشی و نگاه هیچ کس آینه ایت نخواهد شد تا اشک هایت را در نگاه او ببینی و ببینی که دیدگانت سرشار از وجود دیگری است... چقدر خوب است خودت باشی و در میان اشک های خود، خودت را پیدا کنی و بی خیال همه چیز باشی.... چقدر خوب است خودت باشی و برای خودت زندگی کنی و کسی نتواند تو را برای خودش بخواهد و بخواند... چقدر خوب است خودت باشی...

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 23:28  توسط کریم جعفری  | 

آيا حماس و اسرائيل با هم مذاكره مي‌كنند؟ اين سوالي است كه دو هفته‌اي است ذهن مرا درگير خود كرده است.  درگيري ذهني‌اي كه شايد در وهله اول نتوان براي آن چارچوب ذهني تعيين كرد، ولي آنچه كه از شواهد و قرائن برمي‌آيد اين است كه در حال حاضر جنبش حماس و برخي از ديپلمات‌ها و مقامات امنيتي اسرائيل در حال مذاكره با هم هستند و براي اين مساله هم مي‌توان دلايل چندي برشمرد.همين هفته بود كه پايگاه خبري المنار فلسطين در گزارشي كوتاه به نقل از منابع آگاه خود در دولت ايهود اولمرت فاش كرد كه اين رژيم در حال مذاكره با حماس براي پايان دادن به مساله نظامي اسير اسرائيلي است كه ............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 18:27  توسط کریم جعفری  | 

از کجا بنویسم، از چه و از کی؟ دلم گرفته است، دلم مثل سنگ نرم شده ای است که با هر بادی خاک آن به همه جا پاشیده می شود، دلم سدی را می ماند که هق هق گریه هایم را سال ها در خود نگه داشته و اکنون در حال سرریز شدن است و کمی دیگر فرو خواهد پاشید و دیگر نمی دانم.... احساس بدی دارم، احساسی تلخ تز از رنگ سیاه - که چقدر دوستش دارم -، سرخ تر از سرخی خون و از تلخی زهر تلخ تر...

نمی دانم، هیچ نمی دانم، نمی دانم از تو، از باد و یا باران بگویم، نمی دانم از شب، از روز و یا غروب سرخ خورشید در نگاه شرقی خودم زمزمه کنم، روزها مثل هم تکرار می شوند و دیگر بلندی نگاه دشت بزرگ دشتستان نمی تواند راضی ام کند... روزگار یک نقطه ای هم که همچنان دارد خدایی می کند و ما را سر می دواند و... دلم می خواهد بترکد و خودم هم دلیلش را نمی دانم، بهانه گرفته است و بهانه گیر شده این دل. در تنهایی تمام بار دیگر عکس ها را دوره کردم از سال ۱۳۶۲ تا کنون. ۲۰ سالی گذشته است و نمی دانم باز هم خواهد گذشت و یا نه... سال های بودن در شیراز را دوره می کردم. سال هایی را که در بر بلندای تپه ارم نگاهم را به جنوب دوخته بودم... جایی که از آنجا آمده بودم و به آن تعلق داشتم و می دانستم روزی باز خواهم گشت و امروز هم اینجایم....

می خواهم بنویسم و قلم یازی نمی کند... ذهنم در همین نزدیکی ها کپری ساخته و مرا در خودش حبس کرده است... ولی می نویسم « و این بار که زمین از زنگ شتران رهگذر سرشار شده است و این بار که ساربان در دو منزلی رفتن بار انداخته است، بر محیط حرف های دوصد بار گفته ام، باز خواهم نوشت. وقتی صدای عبور کاروان از بالای کاروانسرای قدیمی عمر گوش فلک را کر کرده بود، وقتی که ماه از محاق خود بیرون آمد و به طاق آسمان منزل کرد و از شمال تا جنوب کاروانسرا را روشن نمود، وقتی سگ ها خوابشان برد و از حس زندگی دور افتادند و شب در سکوت بزرگ خود فرو رفت، آنگاه بود که دزدان از لانه های خود بیرون آمدند و تمام سرمایه مردان قافله را به یغما بردند.... این بار هم گذشت، نوشتم برای هزار سال بعد از خودم، برای روزهای آب و آتش و برای شب های پر سکوت و نامه های نگشوده و سر به مهرنهاده...»

«....آری آنچه که از معماهای بودن گفتیم، آنچه از زندگی سرودیم، آنچه که از خیل مشتاقان بهار بر لب آوردیم امروز نیز هست، امروز نیز گلی به طراوت بودن، به تازگی عشق و به کهنگی شراب صد ساله وجود دارد. من بی خیال دشت های شقایق تک و تنها نشسته ام و از پر و بال پروانه می سرایم و از کوتاهی شب های تابستان و بلندی عمرم.... بی هیچ آغاز کردیم، بی هیچ ادامه خواهیم داد و بی هیچ به پایان خواهیم برد تا در عبور لحظه های سوت و کور زندگی یک چند از بودن فارغ نشویم و به خود بیندیشیم و از سرانگشت روزگار جرعه جرعه مایه حیات بنوشیم و....»

پی نوشت: تابستان سال ۱۳۸۱، دانشگاه تمام شده بود و برگشته بودم خانه، نمی دانستم که بعدها چه رخ خواهد داد.. یکی از دلنوشته هایم بود که تاریخ چهارم تیرماه همان سال را داشت و اکنون نزدیک به هفت سال از آن روزها گذشته است و همه چیز در برابرم رژه می رود تا همیشه... زندگی همچنان ادامه دارد و باز هم نمی دانم روزگار ما را به کجا خواهد برد و در گردش خود چه بازی بنماید...

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 23:28  توسط کریم جعفری  | 

عمرمان است که در برگ و باد روزگار ولوله به پا می کند و می رود و خودش را به ما نمی نمایاند. عمر است که در رفتن خود می گوید صد نوع سخن و کسی نیست سخنش را بشنود و ببیند که چگونه هر تار مو می گردد سپید در سیاهی روزگار یک نقطه ای. از آن شب هایی است که حسابی دلم گرفته است و دوست دارم خودم را در این بی حرفی ها باز دوره کنم. یادم می آید پارسال در یکی از همین شب ها بود که دستم کیبورد همین رایانه را لمس کرد و با صدای تق و تق خودش داستانی کوتاه رقم زد... داستانی که در آن بیدادگاه سرمای سال پارین حکایت تن گرما خورده جنوبی ام بود که هنوز بوی شرجی و باد گرم را می شد در آن دید. پارسال از تلخی های روزگار یک نطقه ای نوشتم و امسال را نمی دانم باید از چه بنویسم... پر از حرفم و نمی دانم چرا یک کلمه سراغم را نمی گیرد و می آیند و می روند، اما خودنمایی نمی کنند تا باز هم صدای این کیبورد زهوار در رفته را که عمری است همنشین شب نشینی های تنهایی من است درآ‌ود!! سوالی که ذهنم را درگیر خودش کرده و می دانم عاقبت تا کجا خواهد رفت و من نیز چه سرنوشتی خواهم داشت... گاهی وقت ها دلتنگ می شوم و خودم هم نمی دانم دلتنگ چه... خودآگاهم می داند و ناخودآگاهم تمام این سال ها را در ثانیه ای دوره می کند تا من مانده باشم و همین خاطرات که گاهی تلنگری به ذهنم می زند و می رود.. تلخی های روزگار یک نقطه ای شاید در اولش شیرینی هایی بوده که کم کم زنگ هلاهل به خود گرفته و چونان هنزل در پرتگاه خیالات من جا خوش کرده باشد... خیالاتی که در دشت بزرگ دشتستان قد کشید و امروز باز هم آروزی همان روزها را می کند... نمی دانم، همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 23:41  توسط کریم جعفری  | 

نشست اقتصادي كشورهاي عضو اتحاديه عرب كه در كويت برگزار شد از بسياري جهات داراي ارزش بررسي است، چرا كه با نگاهي عميق‌تر به اين نشست و رفتارهاي صورت گرفته در آن مي‌توان لا‌يه‌هاي پنهان و پيچيده روابط در اين دنياي بيشتر پشت‌پرده را يافت. نشست روز دوشنبه براساس قرارهاي پيشين بايد نشستي اقتصادي مي‌بود كه پس از شروع بحران جهاني اقتصادي كه دامن بسياري از كشورهاي عربي را گرفته بود، برگزار مي‌شد و از اين رهگذر مشكلا‌ت اين دنياي پرآشوب حل و فصل مي‌گرديد اما آنچه واقع شد و آنچه گفته و ديده شد، هرچند براي نگارنده اين سطور آشنا است، اما باز هم غربت بسياري دارد...

این مطلب که امروز در روزنامه چاپ شد را می توانید در اینجا هم بخوانید و یا در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 11:55  توسط کریم جعفری  |