یک روز تنهایی؛ من خاک گرفته از غبار زمان، رهگذرِ سالهای دور را با نگاه خیرهام به تماشا نشستهام؛ در یک جالیز ساده، در کَپَری که خار و خاشاک به هم تنیده شده است منتظرم تا صبح فرا رسد. از خودم دورم، نگاهم را به دورترین نقطه ممکن؛ آنجا که فلق از سرخی به خون نشسته است سپردهام و آهسته ترانهای از زندگی را دوباره باز سر میدهم.... شاید با پچپچ کردنم آرام گیرم و تپش قلبم با ثانیههای گذشته همسان گردد. جیرجیرکها لای بوتهها آرام گرفتهاند و خیلیهایشان هم تنه درختان را مأوا ساختهاند... آخرین بار که صدایشان را شنیدم پسین تنگ بود، هنگامی که دیگر آسمان تاب تجمل خورشید را نداشت و به سمت شب فراریاش داد. خروسها صدایشان نصف شبی تا آنوَرِ روستا میرود و همه چیز را روی سر خود گذاشتهاند. سگها پاسبانی یادشان رفته و گرگها آزادانه زوزه میکشند و روبهان از لانه خود بیرون زدهاند- کار همیشگیشان است، مشخص نیست امشب خانه کدام بدبخت را به باد غارت دهند – کفتارها هوس هندوانه کردهاند، چشمهایشان از فراز تپه روبهرویی برق میزند و گردن میچرخانند و منتظرند... پلکهایم سنگینی گرفتهاند؛ ولی آب وسط جالیز سر حالم میآورد و خواب آمدنش را اندکی با تأخیر میاندازد و دوباره نجوا سر میدهم....
باز هم من؛ تنهاترین عابر شبهای بیمسافر، باز هم من شبگرد بیکار خاطرات رفته، باز هم من پاسبان لحظههای رفتن تو... باز هم من آس و پاسترین ولگرد افکار دور و دراز و بیحاصل تو ...
بعد از سالها پیدایش کرده بودم...
پینوشت: نمیدانم چرا به یکباره یادم افتاد که بروم سراغ دفتری که آخرین بار که بازش کردم سهسال پیش بود. دفتری که تاریخهای متفاوتی را با خود یدک میکشد. نخستین تاریخش دیماه 1377 است. ترم اول دانشگاه شیراز و خوابگاه مفتح، اتاق 1006 و کلی خاطره. مدتها بود که حتی گَرد از رویش نگرفته بودم و چه حرفها که برای گفتن داشت. پینوشت شعرها را میخواندم و اسامی که کنار آنها نوشته بودم... روزهایی که در آن میشد خود بود و با خود حرف زد. این مطلب نیز قسمتی از یک مطلب بلند بود و شاید مطلعش... تاریخش هم 6 مهرماه 1380، آخرین ترمی که در دانشگاه شیراز بودم و با دوستان روزگار میگذراندیم... روزها گذشتند و به چه سادگی. دستم نرفت بقیهاش را بنویسم و نمیدانم تا اینجایش را چگونه تایپ کردم... حکایت غریبی بود آن شب پاییزی. خوب یادم میآید نیمه شب بود و تازه از بوشهر دل کنده بودم و نمیدانستم یک سال بعدش باید به تهران بیایم و روزهای تازهای را شروع کنم.. روزهای بیخاطره را و روزهای تلخ زنده بودن را. کنار پنجره نشسته بودم و خودم را دوره میکردم.... بچهها خواب بودند و تنها بیدار، مثل همیشه، اتاق ما طبق 10 بود و میشد از آنجا منطقه ارم و قسمتی از معالیآباد و چمران را به تماشا نشست. نسیمی که بوی پاییز را به خود به همراه میآورد در اتاق میپیچید و شجریان هم آرام مرکبخوانی میکرد. میخواهم اسم بچههای اتاق 1006 را هم بنویسم:
ایوب اکبری، امین حیدری، محمد فلاحتی، ارسلان جعفری، رضا درویشی، شکرالله رمضانی، دکتر قاسم رضایی، دکتر جواد کریمی، محسن بیضایی، عنایت حبیبی، علیرضا رستمی و تمام دوستانی که پیش ما میآمدند و یادشان خاطره شد...