تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

پاییزی های من، امروز در این روز سرد، در این روز کذایی پر درد، در این آخرین تیر ترکش از تیردان خاطرات به پایان می رسد و به پیر سپید موی زمستان خوشامد می گوید. پاییزی های من هم در اینجا به پایان می رسد و من می مانم تا سالی دیگر - اگر زنده باشم - که باز از پاییزی ها بگویم و از روزهای سرخ و زرد. شانزده پاییزی به  این ترتیب قلمی شد تا امشب در یلدای بلند، در آیین روشنی ها در یادگار پدرانمان به پایان برسد. روزگاری که دل گرو یار داشتیم و خاطراتمان را در قصه بلند شب دوره می کردیم و می خواندیم از آوازهای اساطیری در این شبهای بلند. امشب را هم نمی دانم -  شاید تا صبح در بیدار باش باشم - که چه خواهد شد... روزها به نفس بلند روزگار می مانند که در یک دم و بازدم پر و خالی می شد و خود را به دست شب می سپارد... زمستان از فردا - که چه عرض کنم چند روزی است دامن به پاییز کشیده - خود را آواره کوچه پس کوچه های شهر کرده است و چند برگ باقیمانده از بهار را هم از قامت درختان شسته و برده است... می مانیم تا زمستان را به تماشا بنشینیم که این پیر دیرپای چه خواهد کرد....

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 12:7  توسط کریم جعفری  | 

پانزده پاییزی گذشت و همچنان دوست دارم بنویسم و از فصل زردها و سرخ ها بسرایم، انگار حرف هایم تمامی ندارد و نمی دانم تا کی این حرف ها از درونم می جوشد و ترانه می شود آواز سر می دهد... روزگاری نه چندان دور که شعرهایم را یادداشت می کردم، همه چیز برایم قابل لمس تر بود و امروز که این روزگار لعنتی همه چیز را از من گرفته..... همه چیز را، نمی دانم باید چگونه بنوییسم و از کجا از که و چه و کی و... سوالاتی که مدام مرا به خود مشغول داشته و انگار نه انگار دارد ثانیه ها نغمه رفتن سر می دهند... هیچ وقت تا این اندازه بی خیال نبوده ام، اصلا مهم نیست چه اتفاقی می افتد و روزگار یک نقطه ای مرا به کدامین سرنوشت می برد. یاد گرفته ام تا نفس می کشم تلاش کنم و مهم نیست این تلاش کی به کار خود خاتمه خواهد داد و من تا چه زمانی می توانم این تلاش را داشته باشم. دور خیلی از چیزها را خط کشیده ام و آنچه زمانی برایم شور و شوق می آورد، دیگر مرغ سعادت نیست و انتظار هیچ اتفاقی را هم ندارم... پاییز با شب های دراز و سردش، با خیابان های لخت و عورش و با باد گزنده اش دارد به زمستان کوچ می کند و چله بزرگ و چله کوچک شروع می شود و نمی دانم. بازی با کلمات و ساختن جملاتی که بعضی وقت ها خودم هم در معنایشان می مانم دیگر برایم جذابیتی ندارد... در تهران اصلا نفهمیدم که کی عمرم سر رفت و کی این هفت سال لعنتی مانند برق و باد گذشتند و خاطره هاشان هم مثل باد صرصر سر به زیر انداخته و بی سلام و تعارف دارد ساعت ها را گز می کند که کی به مقصد نداشته اش برسد.

نمی خواهم بنالم و نمی خواهم از روزگار گله کنم که این بی مروت گله ندارد و اصلا گوش ندارد که گله را بشنود و چشم ندارد که ببیند چه بر سر مردمان در آورده است، مثل گرگ گرسنه زوزه می کشد تا حضور خودش را اعلام کرده باشد و هر لحظه هم قبای مرگش را بر سر بدبخت از جان شسته ای می کشد تا وظیفه اش را به نحو احسن انجام دهد. همیشه خاطراتم را دوره می کنم و نمی دانم چرا این خاطرات دست از سرم بر نمی دارند، از اول دبستان تا الان... از روستایمان، از شهری که در آنجا مدرسه می رفتم، از شیراز و دانشگاهش، از تهران و از لحظه هایی که بی عار و درد می گذرند، از همه و همه روزهایی که در برابرم رژه می روند و رقص گرفته اند که نمی دانم کدامشان را نگاه کنم.

انگار همین دیروز بود، همین دیروز و انگار... باز هم پاییز بود و در انتظاری مبهم ایستاده بودم تا باز هم گوشه چشمی به عمر رفته ام کنم و چه عجیب بود آن روز و  انتظاری که هیچگاه برآورده نشد و فهمیدم که من هیچ وقت نباید انتظاری چنین داشته باشم که روزگار به کامم باشد... در آن روز برفی و در آن حرف های صادقانه... نمی دانم باختم، یا بردم... نمی دانم. سال ها از آن روز می گذرد و یقین هم دارم خواهد گذشت و من همچنان در حسرت آن روز باقی خواهم ماند و نمی دانم چه رخ خواهد داد... پاییزی ها دارند تمام می شوند و حرف همچنان باقی است.....  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 18:36  توسط کریم جعفری  | 

نشست امنيتي‌اي كه در بحرين و با شركت برخي از مقامات سياسي و امنيتي كشورهاي منطقه و جهان در حال برگزار شدن است، ادامه سلسله‌نشست‌هايي با همين عنوان است كه با حمايت مستقيم آمريكا برگزار شد و هدف آن نيز شكل‌دهي سازوكار امنيتي مورد توجه ايالا‌ت متحده در منطقه است. در اين نشست شايد يكي از مهم‌ترين سخنان را وزير دفاع آمريكا بيان كرد كه از كشورهاي عضو شوراي همكاري خليج‌فارس خواست عراق را هم در جمع خود بپذيرند تا به اين ترتيب دايره محاصره ايران تنگ‌تر شده و فشار را بر تهران براي پذيرش خواست‌هاي آمريكا......

دنباله را در ادامه مطلب بخوانید و یا اینجا را کلیک کنید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 10:44  توسط کریم جعفری  | 

از روزی که شروع به نوشتن در این صفحه مجازی کردم از سرنوشت و آینده آن کاملا بی خبر بودم و نمی دانستم که آیا آن را ادامه خواهم داد و یا اینکه نه، مانند بسیاری از کارهای دیگرم نیمه تمام رها خواهد شد.. اما در حدود سه سالی که از تولد در امتداد سکوت می گذرد ناخودآگاه به پست پانصد آن رسیدم تا یک بار خودم را دوره کرده باشم. نوشتن در فضای مجازی و دوستانی که پیدا می کنی همه و همه تو را به این نقطه می رساند که باید همچنان ادامه دهی و خودت باشی. در این سه ساله سعی کردم که مطالب مختلفی در این وبلاگ قرار گیرد، گاه نوشته هایم در مطبوعات را لینک می دادم و گاه نیز دلنوشته هایم را قلمی می کردم... در ادامه دادن امید هست، اما نمی دانم تاکی باید ادامه دهد.... در امتداد سکوت حرف هایم را می زند و آن را ماندگار می کند... از تمام آنهایی که در این سه سال نسبت به این وبلاگ لطف داشته اند، بی نهایت سپاسگذارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 10:26  توسط کریم جعفری  | 

همانطور که در پشت قبلی نوشتم، رفته بودم به دیارمان. این سفر چند مساله و سوال را برایم پیش آورد که شاید برشمردن برخی از آنها خالی از لطف نباشد:

* روس ها کی می خواهند بروند: سال هاست که با پروازهای شب و روز تهران به بوشهر و برعکس می روم و می آیم. تو این چند سال همیشه زردانبوهای روسی یک پای ثابت این پروازها بوده اند و من نمی دانم کی این روس ها می خواهند صندلی های پروازی ما را اشغال نکنند. جالب آنکه هیچ وقت هم این آقایان از پرواز جا نمی مانند و همیشه هم بلیط گیرشان می آید و گاهی وقت ها می بینی - به خصوص نزدیکی های سال نو - بیشتر صندلی هواپیما را اشغال کرده اند و در این شرایط به هیچ عنوان نمی توان گام به بوشهر گذاشت.

* بوشهر کی می خواهد شهر شود: من مانده ام در این مدیریت شهری بوشهر. شهر با این درآمد و این  دبدبه و کبکبه و تاریخ، نمی خواهد اندکی از بوی گندش کاسته شود و به جای درگیری های سیاسی اندکی به شهر خود برسند؟ به خدا این مسولان بروند اندکی از شهرهای دیگر یاد بگیرند.

* گرانی بیداد می کند: رفته بودم بندر گناوه تا اندکی خرید کنم۷ واقعا جنس ها نسبت به شش ماه پیش کولاک کرده اند. یادم می آید چهار پنج سال پیش در این شهر صده ها هزار مسافر برای خرید می آمد، اما روز پنج شنبه ای که رفتم دیدم که بیشتر مغازه ها تعطیل هستند و آنهایی هم که بازند بنجول های چینی را می فروشند... به خصوص مواد آرایشی و بهداشتی درجه سه.

*باز هم درد همیشگی: خلبان های ما از بس که به خاطر تاخیرهای پرواز عذر خواهی کردند، مردند. من مانده ام از این همه رو... در پرواز رفت و برگشت از بوشهر، هر دو بار تاخیر داشت. البته این در برابر تاخیرهای چند ساعته و گاه لغو پرواز چیزی نیست، تازه باید با هزار سلام و صلوات سوار بر مرکب آهنیت شد، کی می شود ما هم هواپیماهای رنگ آدم سوار بشیم؟

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 18:28  توسط کریم جعفری  | 

در به در شهر غمم. آمده ام بوشهر... سه چهار روزی است که محمل به بوشهر انداخته ام و در زادگاهم بعد از شش ماه روزگاری را سپری کنم... هوا خوب است و باران هم نباریده تا دل مردم خوش باشد. باید منتظر نوروز ماند تا در خیال بلند آفتاب لنگر بار دیگر به بندر آورم. پاییزی ها یکی بعد از دیگری دارند تمام می شوند و من همچنان اندر خم یک کوچه ام. پاییز سال ۱۳۸۲ و در خیال گنگ روزگار در دانشگاه شهید بهشتی تهران، امیدواری هایی که به ناامیدی تبدیل شدند و رنگ از رخسار خاطرانم شستند. من همچنان باید ادامه دهم و در بی کسی تمام باید خودم را با همیشه ها هماهنگ کنم. من در بی خیالی های روزگار رنگ می بازم و باید به خودم پناه ببرم. می روم تا ببینم خدا چه می خواهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 19:29  توسط کریم جعفری  | 

این چند شب همه اش در فکر هستم، فکری که مدت هاست همراهیم می کند و هر چند رهایم نمی کند خودم هم چندان دوست ندارم از آن رها شوم. روزهایی که خود را به سیزدهمین پاییزی رسانده اند تا در آن روزگاری دگر را تجربه کند. روزهایی که کمر پاییز می شکند و ماه آذر هم در سراشیب رفتن می افتد و نمی دانم تا کجا باید قدم بردارم. در تلخی این روزها که گاهی در آن می توان شیرینی هم یافت نمی توانم از مهران حرفی به میان نیاورم... روزهایی که او در بیمارستان فیروزگر بود.. روزی که آن ماشین لعنتی زانویش را هدف قرار داد و روزی که رفت تا عمل کند... چه تلخ است این روزها و وقتی خاطراتش را مرور می کنم باید خودم را تنها و تنها دوره کنم.... شاید در یکی از همین روزها بود که سردار احمد کاظمی به همراه دیگر فرزندان این خاک در گوشه ای از این ملک مقدس پر کشیدند و آن روز چه روزی بود و من اکنون باز خاطراتم را دوره می کنم و در واپسین پاییزی هایم به محک انتقام می نشینم که کی روزگار اشتباهی می کند تا من انتقامم را بگیرم که این لعنتی تا حالا راه نداده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 9:5  توسط کریم جعفری  | 

ساده بگم ۳۰ سال گذشت... به همین سادگی... انگار ایستادن هیچ معنی ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 7:32  توسط کریم جعفری  | 

درست یکی از همین روزهای پاییزی آذرماه بود، روی پله های دانشکده ادبیات و در تبلور خاطراتم راه می رفتم و خودم را بی خیال همه چیز دوره می کردم که ناگهان صدایی صدایم کرد... برف می آمد و فرش سفید خود را بر خاکستری خیال ما می کشید و همه چیز را در بارش نرم و بی صدای خود غرق کرده بود... صدایی که صدایم کرد، هنوز هم در گرمی خودش مانده و سال هاست که دوست ندارم جا پای رهگذر آن صدا بگذارم... سال ها از آن روز گذشته است، فکر کنم یک شنبه ای مثل همین یک شنبه بود - نمی دانم چرا امروز برف نیامد - و من مانده بودم و روزگاری که آن صدا باید برایم نقش می زد و زد و نمی دانم.... گیج شده ام، خودم هم نمی دانم... آن روزها در پشت شب ها و روزهای غربت من در این شهر و آن شهر گذشت و امروز چیزی از آن باقی نمانده... تنها خاطره ای است که مرا به آن روزها پیوند می دهد و وصلم می کند... گاهی هم دلم می گیرد و ناخودآگاه صدا را صدا می زنم و چه ناباورانه می بینم که در این سرای بی کسی کسی پاسخم را نمی دهد و در خودش غرق می شود و ناگهان... چقدر سخت است باور کردنش و چقدر زود گذشت، در پاییزی یازدهم هستم و گام به گام با این روزها می روم و قد می کشم و خودم را در انبوه خاطراتم گم می کنم... چه می شود کرد، روزگار است این و می دانم که چاره ای جز باور کردن رفتارش ندارم... این هم می گذرد و همه چیزش خاطره می شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 17:40  توسط کریم جعفری  | 

از امروز صبح که بیدار شدم می خواستم بنویسم... می خواستم از وطن بنویسم و از قهرمانانش... می خواستم از مردانگی مردان و شرزگی زنانش بنویسم... می خواستم از جوانانش بنویسم و از خونی که بنام ایران در رگهایشان جاریست.. می خواستم بنویسم از خلیج فارس و وجب به وجب ساحل گرمش.. می خواستم از هرم خورشید در امتداد طلوعش بنویسم و از خیال بلند آفتاب بگویم که در غروبش غرورش را در برابر مردان دریا از دست می دهد و سر خم می کند و در چاهسار مغرب فرو می رود... آری امروز روز قهرمانان دریاست و من از صبح با خودم کلنجار می رفتم که چه بنویسم و چه بگویم که سزد این روز را و شاید بزرگی مردانش را... ۲۸ سال گذشت... درست هفت روز پیش از آنکه من یک ساله شوم.... ناوچه پیکان که عزیزترین فرزندان ایران را در خود داشت، سند ایرانی بودن خلیج فارس را با خود به قعر آبهای نیلگونش برد و جاودانه شد... روزی که ناخدا همتی به همراه جوانان سلحشورش حماسه آفرید و نام ایران را بلند کرد روزی که او مردانه جنگید و عقب ننشست و عراقی ها را مقهور قدرت ایرانیان کرد... امروز هفتم آذرماه ۱۳۸۷ است و من از هفتم آذرماه ۱۳۵۹ می گویم... روزی که دریادلان نیروی دریایی ارتش به همراه بلند آسمانان نیروی هوایی همیشه قهرمان، نیروی دریایی عراق را برای همیشه نابود کردند و خلیج فارس را عرصه یکه تازی بی رقیب خود کردند... در چنین  روزی تکاروان تیپ تفنگداران ارتش توانست دو اسکله البکر و الامیه عراق را منهدم کند، روزی که موشک های ماوریک شهید حسین خلعتبری ناوچه های موشک انداز اوزای عراقی را از بیخ گوش کشتی های اعراب بیرون می کشید و به جهنم می فرستادشان... از شهید حسین خلعتبری و شهید یاسینی و ده ها شهید دیگر که در این روز حماسه آفریدند سخن گفتن سخت است... در این روز ۱۱ ناوچه موشک انداز سریع و چالاک اوزا به همراه ۹ فروند میگ عراقی به دست جوانان ایرانی نابود شد و تا روزها پس از آن جنازه عراقی ها را از آبهای خلیج فارس می گرفتند... بیشتر نوشتن ملال آور است، این را هم می گذارم برای آن کتابی که  قرار است در مورد جنگ هشت ساله یا همان دفاع مقدس بنویسم.... یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد...

پی نوشت: یادم رفت نکته اصلی را بنویسم... یاد تمام آنهایی را که برای حفظ آبروی وطن جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند گرامی می دارم و در برابرشان خاضعانه سر تعظیم فرود می آورم و دست تک تکشان را می بوسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 17:52  توسط کریم جعفری  | 

رئیس جمهور لبنان از روز گذشته به کشورمان سفر کرده است تا در ادامه همکاریهای ایرانی لبنانی، راهکارهای جدیدی را بنیان گذارد. در مورد لبنان پیش از این بسیار نوشته ام... یادداشت امروزم در روزنامه اعتمادملی که در صفحه دیپلماسی کار شده است را می توانید در ادامه مطلب و یا در اینجا و اینجابخوانید....

پی نوشت: عجیبه، که در مورد یک موضوع دو تا یادداشت داشته باشم اما چه باید کرد پیش می یاید.  یادداشتم در دیپلماسی ایرانی را می توانید در اینجا بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 10:3  توسط کریم جعفری  | 

دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست


 حميد مصدق

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 8:55  توسط کریم جعفری  | 

چند روز پیش جایی نشسته بودیم و در مورد موضوعات مختلفی صحبت می کردیم و یکی از موضوعاتی که به میان آمد بحث هشت سال جنگ بود. در حالی که فکر می کردم این حضرات که به نوعی امروز هم با موضوع جنگ سر و کار دارند و به نوعی در همین دوران بزرگ شده اند، از جنگ به عنوان سند افتخار خود یاد می کنند، در مورد آن نظرات مختلفی می گویند و یکی از آنها در این میان گفت ما به هیچ عنوان نباید به جنگ بپردازیم و جنگ یک مساله فراموش شده است... نمی دانستم چه بگویم؟ او این سخن را در پاسخ حرف من می گفت که از جنگ به عنوان دفاع مقدس مردم ایران در برابر تهاجم یاد کرده بودم... البته دیگران هم کم و بیش در همین حوزه دور می زدند و نظراتی داشتند...

من نمی دانم ما را چه شده است؟ کجا داریم می رویم و به کدام سمت و سو؟ جنگ در هر ملتی سند افتخار آن کشور و آن ملت است؟ همین آقایان و خانم هایی که می گویند نباید از هشت سال جنگ حرفی زد و به عبارت بهتر می گویند که باید جنگ را فراموش کرد، چگونه است که نبرد ۲۵۰۰ سال گذشته ایرانیان با انیران را به یاد می آورند و از آن به عنوان سند افتخار خود یاد می کنند؟ چگونه است که کوروش و داریوش و سورنا و اردشیر و شاهپور و نوشیروان و شاه عباس و نادر و.... می توانند در جنگ هایشان با انیران افتخار آفرین باشند، اما برادر من و شما و پدر من و شما و دوستان من و شما و هموطن من و شما که جانش را در طبق اخلاص گذاشته و به میدان نبرد می رود و خونش برای حفظ ایران و ایرانی می دهد، نمی تواند سند افتخار باشد؟ این که در همین نزدیکی است؟ این که هنور نسلی هم از آن نگذشته است و می توان شاهدان آن را دید و نام شهیدان را بر کوچه و خیابان شهرها و مدارس و بیمارستان ها و هر جای دیگر مشاهده کرد، نمی تواند برای ما سند افتخار باشند؟ آیا مقدس تر از نام شهید در راه وطن داریم؟ آیا پاکتر از خونهایی که در راه وطن ریخته شده است داریم؟ آیا باید به همین سادگی صدها هزار شهید سربلند و جاودانه را به بهانه های بچه گانه از ذهن خودمان برهانیم و نمی دانم با ادعای صلح طلبی و مخالفت با هر گونه جنگ افتخارات فرزندان ایران زمین را زیر سوال ببریم؟ آیا باید فراموش کنیم که اگر آنها نبودند، ما هم نبودیم؟ به خدا این شهدا از همان نسل کوروش ها و داریوش ها و سورناها هستند... اینان همانهایی هستند که پدرانشان در هر گوشه از ایران که بوده اند از هویت ایرانی در برابر هفت بار اشغال ایران دفاع کرده اند... من از همه دوستانم می خواهم اندکی بهتر و شفاف تر به موضوع جنگ نگاه کنند... آخر کجای دنیا و در کدام جنگ دیده اید که همه دنیا جمع شوند تا ایران را شکست دهند، اما موفق نمی شوند... به خدا حماسه هایی که جوانان ایرانی برای حفظ شرف و عزت مردم این سرزمین مقدس انجام دادند دیگر تکرار نخواهد شد.... آخر کجا می توان امثال بابایی، همت، صیادشیرازی، خرازی، ناخدا همتی، باکری، جهان آرا، متوسلیان، دوران، نیاکی، شیرودی، کشوری... . هزاران افسر و درجه دار دیگر را یافت که در دنیای تحریم توانستند در برابر ماشین جنگی عراق ایستادگی کنند... بروید و بخوانید تا بدانید که دیگران در مورد قهرمانان کشورشان چگونه صحبت می کنند... آیا قهرمان فردی است که وزنه چند صدکیلویی را بلند می کند؟ آیا قهرمان آن فوتبالیست است که وقتی زندگی اش را نگاه می کنی سراسر کثافت است و آیا قهرمان آنهایی هستند که... بخدا بروید و اندکی در مورد جنگ بیشتر تفکر کنید و اگر فرصت کردید سری هم به مقبره هایشان بزنید و تاریخ تولد و شهادتشان را بخوانید...

آری جنگ، دفاع مقدس بود و من هم دست تمام آنهایی را که جنگیدند و امروز هستند می بوسم و حسرت می خورم به آنهایی که جنگیدند و رفتند و آرزو می کنم ای کاش آن روزها بود و من هم برای دفاع از ایران بزرگ و سرافراز تفنگ دست می گرفتم...

پی نوشت: تاکنون صدها جلد کتاب در مورد جنگ خوانده ام و قول می دهم روزی کتابی را در این باره بنویسم... کتابی که این روزها دارم برایش مطالعه می کنم و می خوانم.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 0:3  توسط کریم جعفری  |