تا حالا آفتاب پاییزی را به خوبی به تماشا نشسته اید؟ آیا خواسته اید حرم ولرم آنرا را بر تن خودتان حس کنید و آیا در این میان می توانید خود را به همراه باد پاییزی با آن همراه کنتید و تا بیکرانه ها قد بکشید؟ آفتاب پاییزی همیشه یک روز با تاخیر خودش را نمایان می کند، ذاتش همین است و عادت میلیون ساله اش هم بر همین منوال قرار داشته است و این را می توان در تجربه سالهای دور و دراز خود نیز به خوبی یافت... آفتاب پاییزی این عدات دیرینه را ادامه می دهد تا آنکه در شب یلدا دیر از همشه سر از مشرق بردارد و درآن روز خودش را زیباتر و نرم تر از همیشه بیاراید... من سال هاست که دوست دارم طلوع خورشید پاییزی را ببینم. نمی خواهم در مورد غروب های سحر انگیزش توضیحی بدهم که اصلا مجالش نیست. در شهر دود زده تهران طلوع خورشید معنایی ندارد و هیچ چیز نمی بینی و باید در دشت بزرگ دشتستان باشی تا سرخی اش را هنگام برآمدن از پشت زاگرس به تماشا بنشینی و آرام خودت را بعد از نماز صبحگاهی با آن حلاجی کنی... تنها زمانی است که در ابتدای روز می توانی بدون آنکه خود را آزار دهی تماشایش کنی و با آن ارتباط برقرار کنی... شاید از نگاه من چنین باشد. خیال پاییزی من همیشه از بامدادان شروع می شود و تا غروب که قد می کشد، ادامه می یابد و چه زیباست این لحظه های دیدنی و آن هنگامی که راه می روی بوی بهشتی پاییز تمام وجودت را در بر گرفته است...
پی نوشت:سال هایی نه چندان دور، شهر شیراز را که به همراه دوستان گز می کردیم در پاییزش تنها بودم و خیالم را جمع می کردم تا باغ ناری را به خیابان ارم ربط دهم در آن ده بار بالا و پایین بروم...
روزها دارند مثل باد پشت سر هم می دوند و من مانده ام اندر خیال خزانی خودم که نمی دانم کی چکار کنم. طوفانی که این روزها درختان را در بر گرفته است سال و روز را از یادم برده است. تنها یادم می آید که پاییز است و من در این میان افتاده ام حیران از نمی دانم چه باید کردن. روزگار یک نقطه ای با من مچ می اندازد و هر روز اوست که پیروز و مغرور از پیچاندن من، روز را شب می کند و مرا در قفسی بنام خانه اسیر. سال هاست که دارد که با من مچ می اندازد و نمی دانم که تکلیف چیست. نمی خواهم با کلمات بازی کنم، فردا اولین روز دانشگاه است و باید سر کلاس بروم.... مزه گسی دارد و اندکی هم تلخی با خودش... مانند خارک کال - همان خرمای نارس - می ماند که در دل خردادماه بوشهر مزه اش کنی و آب گرم پشتش بخوری... سه سال است که عملا درس تمام شده است و تقریبا آخرین باری که رفتم سر کلاس دانشگاه بهمن سال ۱۳۸۲ بود یعنی کمتر از ۵ سال از آخرین حضورم در یک کلاس دانشگاهی می گذرد. هفته گذشته که رفتم ثبت نام کنم، خیالی ترد داشتم و هر لحظه احساس می کردم که می شکند. تمام دوران کارشناسی و ارشد در برابرم رژه رفت و خاطره تمام دوستانم را به یک باره دوره کردم و چه حسی بود.... وقتی نامشان را مرور می کنم ناخودآگاه گر می گیرم و در خودم می مانم که چه شد این روزگار لعنتی که سالیان دراز است کارش شده حال گیری... حال روزمان شده سکه بازار که پول سیاهی هم ارزش ندارد و کسی خریدارش نیست.... می لرزد دلم، دستم و آواز بلند مهربانی را چه مهربانانه می شود سر کرد و در خاطره شب گم شد... زیباست... شب ها دارند درازتر می شوند و من هم با خاطراتم هر شب تا بامدادان خستگی در می کنم.... وایسا روزگار که هنوز هم باید با هم کل کل کنیم و چاره ای هم نیست و می دانم که تو برنده ای اما مبارزه رسم ماست و در برابرت ایستاده ام... مچ بینداز که مچم نیز شکسته است....
چندی پیش یکی از خبرنگاران بوشهری که چندی است با من سابقه آشنایی دارد، برای تهیه گزارش آمد تهران و من برایش یکی دو مصاحبه جور کردم. خانم خوینی که همان خبرنگار بوشهری باشد، گفت می خواهد با خودم هم مصاحبه کند، ابتدا زیر بار نرفتم اما بالاخره پذیرفتم که مصاحبه کند اما سیاسی نباشد چونکه حوصله سیاسی بازی در ایران را ندارم و قرار شد در مورد روزنامه نگاری صحبت کنیم. متن مصاحبه را می توانید در اینجا و یا در ادامه مطلب بخوانید...
ادامه مطلب
اعلام خبر وساطت عربستان سعودي ميان گروه طالبان و دولت افغانستان از آن دست خبرهايي است كه كمتر به گوش ميرسد اما وقتي كه منتشر ميشود، به شدت ذهن را مشغول ميكند. عربستان سعودي، كه ساليان دراز است مركز تئوريپردازي در مورد وهابيت است، از ديرباز با توجه به دو كشور پاكستان و افغانستان موفق شد بسياري از طلبههاي علوم ديني اين كشور را براي تحصيل وارد مدارس علميه خود كند و مبلغان حرفهاي براي گسترش وهابيت در مناطق مختلف جهان تربيت كند. در اين ميان بود كه با اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ، اين ملايان ديني وهابي ماموريت يافتند در برنامهاي هماهنگ با دستگاههاي اطلاعاتي غرب و پاكستان راه را براي مقابله با حضور ارتش شوروي فراهم كنند. ماموريت عربستان در اين مهم در دو حوزه متمركز بود؛ يكي تامين نيروي انساني كه در قالب افغانهاي عرب نمود پيدا كرد و نمونه عيني آن القاعده است و ديگري هم تامين مالي و معنوي اين شبهنظاميان.
عربستان كه در سياست خارجي خود هميشه حالت انفعالي داشته است، در تنها موردي كه به زعم مقامات خود موفق عمل كرد دخالت در افغانستان و پاكستان بود. هر چند ارتش سرخ بالاخره خاك افغانستان را ترك كرد اما به نظر ميرسيد كه سعوديها....
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ماه رمضان هم تمام شد و چقدر عجله کردیم بر رفتن عمرمان. تمام شد و فکر می کنم یکی از بهترین سال های روزه گرفتنم - هر چند برخی از حوادثی که پیش آمد اندکی آن را در کامم تلخ کرد - بود، دلیلش بماند. اما امروز کولی نگاه من هرزه گرد خاطرات مهرماه است و دلم در آشوب روزهایی که می آیند می شورد و خودش را زرد و سرخ می آراید. نوشته بودم که پاییز فصل دوست داشتن من است و فصل آغاز روزگار جدید. باز هم تحولی در زندگی ام رخ داد، هر چند فکر می کردم که دیگر درس خواندن را ادامه نخواهم داد اما یک نمی دانم دیگر هم بر ندانستن هایم افزوده گشت و درس را ادامه دادم. درست هفت سال پس از آنکه دانشگاه شیراز را با مدرک لیسانس ترک کردم و سه سال پس از آنکه دانشگاه شهید بهشتی تهران را هم با مدرک فوق لیسانس رشته تاریخ جهان به خیل خاطراتم پیوند دادم، امروز نوبت به مرحله دکتری رسید. دکتری تاریخ گرایش ایران اسلامی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات. دارم به دوران دانشجویی فکر می کنم و خاطراتی که با دوستان داشتم - امشب هم دوتاشون مهمونم بودند- و حالا رخوت دوباره دانشجو شدن تمام ذهنم و به خود مشغول داشته است. کولی نگاه من همچنان از سال ۱۳۷۷ کار خودش را ادامه می دهد و فصل پاییز که می شود تازه چشم چران تر هم می شود و خودش را بی نهایت تحویل می گیرد.....
پی نوشت: خواستم به عنوان پاییزی دو تیتر بزنم که دیدم نه، این عنوان بماند برای یکی از پاییزی نوشته هام. عید فطر هم بر تمام مردم خوب ایران زمین مبارک باشد.
نمی دانم چگونه دستم به قلم رفت، اما هر طور بود نوشتم. متنی که برای نوشتنش تنها نیم ساعت وقت می گرفت، ۲ ساعت طول کشید تا تمام شد.... به هزار خاطره که هر کلمه اش با خود داشت. خوب یا بد نمی دانم.... فقط نوشتم تا دینی را که بر گردنم سنگینی می کرد ادا کنم...
روزگار نهچندان دوري بود كه مرحوم مهران قاسمي در صفحه 11 اين روزنامه ستوني را آغاز به نوشتن كرد كه تا چند ماه ادامه يافت و در آن با استفاده از منابعي كه در اختيار داشت، روزشمار برنامه هستهاي ايران را به رشته تحرير درآورد. در آن روزها كه مرحوم مهران اين ستون را آغاز كرده بود، هيچكس و حتي خودش هم فكر نميكرد روزي اين روزشمار كه از ابتداي برنامه هستهاي ايران را در دهه 50 قرن گذشته در برميگرفت، جمعآوري و به صورت كتابي مستقل چاپ شود. در آن روزها بودند بسياري از جماعت خبرنگار و نويسنده و خواننده روزنامه كه دنبال متن كامل روزشمار بودند و روزي هم نبود كه ما آنها را به خود روزنامه ارجاع ندهيم، چرا كه مهران براي اين نوشتهها برنامه داشت. روزگار گذشت و روزشمار برنامه هستهاي ايران از شمار دهها ستون در صفحه 11 آن روز روزنامه اعتماد ملي تجاوز كرد و مهران هم علاوه بر اين كار، همزمان دو كتاب ديگر را هم شروع به ترجمه كرد.
تابستان سال 1386 بود كه روزشمار برنامه هستهاي ايران، به مرز 50 سالگي و دولت اصلاحات رسيد و اين بزنگاهي بود كه بايد دستنوشتهها رنگ و بويي به خود ميگرفتند و به صورت مجموعهاي مستقل چاپ ميشدند. درخواستها از مهران شروع شد و او هم مهربانتر از هميشه، با وجود مشغله زياد دست به كار شد و نواقص كار را برطرف كرد و روزشمار هستهاي ايران بر صدها برگ كاغذ جا خوش كرد. از آن روز بود كه مهران روزشمار هستهاي ايران را به همراه كتاب خاطرات جيمي كارتر كه ترجمه كرده بود، به دست گرفت و براي چاپ آن به اين ناشر و آن ناشر سر زد اما بازار كتاب آنقدر آشفته بود كه بسياري از ناشران بهانه ميآوردند. در مورد كتاب <فلسطين، صلح و نه تبعيض> مهران توانست با نشر ني به توافق برسد و اين كتاب در آنجا روند چاپ خود را آغاز كرد اما در مورد <روزشمار هستهاي ايران>، بسياري از ناشران حاضر نبودند كه چاپ آن را قبول كنند. با آشنايي كه با مركز اسناد انقلاب اسلامي داشتم، از مهران خواستم كتاب را براي چاپ به مركز اسناد بياورد و قول دادم كه تمام تلاشم را هم در اين مورد خواهم كرد تا كتاب در سريعترين زمان ممكن چاپ شود. مهران روزي به همراه دو كتاب روزشمار هستهاي و فلسطين، صلح و نه تبعيض آمد و مركز اسناد انقلاب اسلامي هر دو كتاب را براي فرستادن به شوراي كتاب به معاونت پژوهشي مركز اسناد داد. با پيگيريهايي كه صورت گرفت، كتاب روزشمار هستهاي براي چاپ پذيرفته شد و آن يكي را گفتند كه در راستاي كار مركز اسناد نيست. كتاب پس از آنكه توسط كارشناسان مركز ارزيابي شد، براي بازنگري نهايي به مهران عودت داده شد و او نيز با تلاشي مضاعف كاستيهاي آن را برطرف و به همراه سيدي كتاب براي من فرستاد تا در جريان چاپ قرار گيرد. از آنجايي كه انتشارات مركز اسناد دهها كتاب در دست چاپ دارد، اين كتاب هم در نوبت قرار گرفت اما به دليل حساسيت موضوع رايزنيها براي خارج كردن آن از نوبت نتيجه داد و با عنايت رياست مركز كتاب روند ويراستاري و بازخواني نهايي خود را در حالي شروع كرد كه مهران در ديماه 1386 از ميان ما پر كشيد و رفت تا نبيند كتابهايي را كه بعد از <كيميا خاتون دختر رومي> ترجمه و تدوين كرده بود، به زيور طبع آراسته گشته است.
چند ماهي پس از فوت مهران اصلا دل و دماغي براي هيچ كاري نبود اما مهمي كه مهران به من سپرده بود بايد به پايان ميرسيد و پيگيري چاپ كتاب در اولويتهاي برنامه روزنامهام قرار گرفت، بهگونهاي كه هر وقت به مركز اسناد ميرفتم، ابتدا سري به معاونت انتشارات زده و جوياي تكميل كار ميشدم. رفتنم به اين معاونت تا جايي بود كه بچههاي آنجا با ديدن من به صورت خودكار گزارش كار را ميدادند.
از تيرماه امسال بود كه گفتند كتاب تا پايان تابستان چاپ ميشود و روزشماري من هم براي چاپ روزشمار هستهاي شروع شد. روز گذشته كه رفتم مركز اسناد، گفتند دو نسخه از كتاب آمده و من يكي از آنها را برداشتم تا مرور كنم خاطراتي را كه در آن روزشمار هستهاي شكل گرفت و به اينجا رسيد.
كتاب روزشمار هستهاي بالاخره منتشر شد، مهران ميخواست كتاب جلدهاي دوم و سومي هم داشته باشد اما افسوس كه عمرش كفاف نداد و كتاب تنها در يك جلد و آن هم با عنوان <نيمقرن پرونده هستهاي ايران> منتشر شده است. مهران در پيشگفتار خود نوشته است: <مجموعه نيمقرن پرونده هستهاي ايران با توجه به سير رويدادها و حوادث در سه مجلد تدوين شده است. جلد نخست به بررسي بازه زماني 1957 تا 1997 (چهار دهه آغازين برنامههاي هستهاي ايران از دوران شاه مخلوع تا پيروزي انقلاب اسلامي و از پيروزي انقلاب اسلامي تا پايان دوران رياستجمهوري حجتالاسلام هاشميرفسنجاني) پرداخته و در جلد دوم فاصله زماني 19977 تا 2005 يا دوران رياستجمهوري حجتالاسلام خاتمي) مورد بررسي قرار گرفته است. جلد سوم نيز در اين ميان تحولات پرونده هستهاي كشور را در دوران رياستجمهوري دكتر محمود احمدينژاد (از 2005 تاكنون) مورد بررسي قرار داده است. مجموعه حاضر هر چند نخستين تلاش براي ثبت تاريخچهاي جامع از فعاليتهاي هستهاي كشور در گذر زمان است اميد است كه بتواند گوشهاي از تلاشهاي پيگير ملت ايران را در دستيابي به دانش هستهاي و احقاق حقوق خود به تصوير بكشد.
پی نوشت: این معرفی کتاب امروز در روزنامه منتشر شد، نمی دانم... اما می توانید اصل آن را در روزنامه در اینجا و اینجا بخوانید...
پس از دو سال انتظار و کش و قوس فراوان بالاخره صفحات جهان توانستند در کنار هم قرار گرفته و روندی تازه را در روزنامه آغاز کنیم. از سال ۱۳۸۵ که زنده یاد مهران قاسمی داشتن دو صفحه در روزنامه را قبول کردند، مسولان روزنامه قول دادند تا در کوتاه ترین فرصت ممکن صفحان ما را به گونه ای بچینند که کنار هم قرار بگیرد، اما این فرصت کوتاه دو سال طول کشید و حالا این مهم میسر شد. صفحات جهان از صفحه ۴ و ۱۱ به ۵ و ۶ نقل مکان کردند با این امید که ما بتوانیم صفحه ۶ را به نوعی خبری تر کنیم. بچه ها هم تمام تلاششان این است که بتوانند در این مسیر گام بردارند. به هر حال چشم ما باید به این مهم عادت کند از صفحه ۴ کندیم و به صفحه ۵ آمدیم. می توانید صفحه ۵ امروز را اینجا و صفحه ۶ امروز را هم اینجا بخوانید.
فصل پاییز فعلا در ابتدای راه قرار دارد و ماه رمضان به آخر رسیده است و چند روز دیگر به ناگاه منادی ندا در می دهد که بربندید کوله بارتان را تا سال دیگر. پاییز قدم زنان کوچه ها را در می نوردد و می آید و خودش را هر روز به رنگی آرایش می کند. می توانی باشی و نباشی و ببینی و خوش باشی و عاشقانه در کوچه باغ های پاییز قدم بزنی. هنوز مانده تا ماه تولد من فرا برسد و پاییز مستانه خنده سر دهد که پیرتر شدی و چاره ای نداری جز رفتن در گذر روزگاران. من می مانم و تمام خاطراتی که با من می آیند و مرا به حال خود رها نمی کنند. چه زیبا است مرور کردن خاطراتی که در آن تنهایی را تا آخر حس می کنی و نمی دانی چگونه باید.... باید بله را به خزان گفت و خزونی شد. دلم می خواهد قدم زنان تا چشمه خورشید جوشان بروم. باید بروم و ببینم و بفهمم و بدانم که کی و کجا می شود نوشت آخرین بیت را از سرنوشت.... فعلا پاییز است، همین و بس.
پی نوشت: چه هوایی است امروز و من می دانم این روزها را باید تنها سالی یک بار تماشا کنم و افسوس بخورم به روزهایی که آمده اند و می روند... امروز تجریش هوایی دیگر دارد....
هر چند باید از بامداد گفت - چون الآن ساعت ۱ است - اما به هر حال شب است و تاریخ ها هم دو عدد را نشان می دهند. ۲۱ ماه رمضان المبارک سال ۱۳۲۹ و اول ماه خورشیدی مهر. هر دو عزیزند. اولی که از لیالی قدر است و سالروز شهادت منادی عدالت و مردانگی مولا علی(ع) و دیگری هم کلی خاطرات برای من با خودش دارد. امروز روز اول پاییز است، پاییز دوست داشتنی و مهربان و پر از ریز و درشت های زندگی. شبی خدا توفیق داد و رفتیم مسجد الجیلیل و قاطی مردم شدیم و شب احیا را به جا آوردیم- محض ریا، جهت اطلاع - مراسم سوگواری هم بود. اما این روزها و شب ها همه چیز با خود دارند. هفته، هفته دفاع مقدس هم هست. سالروز گرامی داشت دلاور مردیهای جوانان ایران زمین. داشتم شبکه خبر را نگاه می کردم، گروهی از زنان عرب خوزستان در زمان آزادی هویزه صحبت می کردند و یکیشان هم رجز می خواند و از جوانان ایرانی می خواست به پیش تازند و دشمن را از خاک میهن بیرون کنند. او می گفت بشتابید که جوانان ارتشی و سپاهی دارند در چزابه می جنگند... اینان همان کسانی بودند که صدام برای نجاتشان به خوزستان حمله ور شد و چه جانفشانی هایی که نکردند... 12 هزار شهید تقدیم کشور کردند، احساس غرور می کردم.
می شود همچنان هم نوشت و از پاییز گفت و نوشت و از خاطرات دور و نزدیک. از مردمی ها می شود گفت و از نامردمی ها... از خوبی ها و بدی ها و از دوران شیرین کودکی. یادش بخیر، روزی که رفتم اول دبستان همان در کلاس نشستم... افسوس که بابا اون مدرسه را خراب کرد تا جاش یه مدرسه نو بسازه اما نتونست و امروز سالن سرپوشیده روستا را جاش درست کردند و گرنه موزاییکی که روش چمباتمه هم زده بودم و هنوز هم یادمه... اول دبستان، ردیف سمت راست کلاس میز و نیمکت اول... با گودرزی کنار هم می نشستیم... آقای گردانی هم معلمان بود که استاد گچ تو دهان بچه ها کردن بود.. چند روز بعد رفت و آقای بابایی آمد... یه روز کتکم زد من هم با سنگ شیشه ماشینش را آوردم پایین. یه تویوتای دو کابین بود و سفید رنگ. مادرم به زور تا دم مدرسه می آوردم، هنوز به خانه نرسیده بود که من توی خانه نشسته بودم... تعجب از اینکه چطور از مدرسه در رفتم و زودتر از او به خانه رسیدم.... آنقدر جسه ام کوچک بود- 6 سالگی رفتم مدرسه، یعنی هنوز شش ساله هم نشده بودم - که کیفم را روی زمین می کشیدم و هر روز هم یک ماجرای جدید. پاییز بود... سال 1364. و حالا 23 سال از آن روز می گذرد و من همچنان در افسون پاییز هستم وقتی که آفتاب آرام آرام کمر خود را بر فلات ایران خم می کند و سایه ها بلند می شوند و عجب حالی می دهد بعد از ظهرها چای خوردن زیر نخل های حیاتمان و ... پاییز آمد و من از آن بیشتر خواهم نوشت. بهار و تابستان تلخ گذشتند تا در رنگارنگ پاییز حس دیگری داشته باشم...

