تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

محرم الحرام است و امروز هم تاسوعا. روزی که بنام پرچمدار امام حسین (ع) می خوانندش. روز نهم. یک روز قبل از واقعه بزرگ. پسر ام البنین امروز جان بر سر عهد می گذارد. امروز عباس(ع) به افتخار جانبازی و بعد شهادت در رکاب برادرش نایل می شود. امروز دستان ابوفاضل در راه حقیقت خون فشان می شود و حسین(ع) علمدارش را از دست می دهد. امروز تاسوعاست و فردا هم عاشورا. دو روزی که با گذشت ۱۴۰۰ سال هنوز تازگی خود را حفظ کرده اند. محرم الحرام است. ماهی که در آن جنگ حرام بود، اما قسمت این بود که عرب تفکرش را نشان دهد. فرزند علی(ع) و زهرا(س) امروز در کربلا و در طف ماریه جان بر سر اعتقاد می گذارند. به علی اکبر و علی اصغر فکر می کنم.. به پدری که فرزند شش ماهه اش را در دستانش به خون آغشته کردند و آن شبیه تر از همه به پیامبر را در دشت نبرد، با لب تشنه چاک چاک کردند. وقتی فکر این ماجرا را می کنم که خاندان علی (ع)  و نوادگان پیامبر چگونه در این روز به دست کسانی که نام مسلمانی بر خود داشتند کشته و تاراج و به اسیری برده شدند، فکرش برایم سخت است. هر چه به فلسفه کربلا و ۷۲ شهید آن فکر می کنم باز هم برایم تازگی دارد. تصور همه چیز سخت است... فقط باید تصور کرد... در ذهنت تصویری بسازی که خانواده ات و عزیزترین کسانت در برابرت پرپر می شوند..... تاسوعا است و من هنوز در این بهت بزرگم و در فکر مردمانی که اینگونه با فرزند پیامبر رفتار کردند. تاریخ عراق را که می خوانم می بینم این کشور تازه متولد شده از آن روز روی خوش به خود ندید و انگار نفرین شده باشد...... کوفیان علی را در مسجد به شمشیر کشیدند و فرزندانش را نیز با لب تشنه در کربلا و این بود عهد و وفای عرب و این ایرانیان بودند که شیعه را پاس داشتند. این خون صدها سال است می جوشد و فریاد می کند.

اما روز گذشته. پنچ شنبه، هفتم مهران بود. هفتم معلم خوب من. هفتم دوست مهربان و دوست داشتنی ام. روز اول محرم به خاکش سپردیم تا در خانه ابدیش آرام بگیرد و ما در فراقش همچنان غمین باشیم. مهران در محرم به خاک سپرده شد و من در بهت همیشگی ام از آن روز تا حالا همچنان غرق در خود بودنم و در اندیشه چگونه بودن او و چگونه زیستنش. مهران در ماهی به خاک سپرده شد و مراسمش برگزار شد که مردم هم نوحه گویان و سینه زنان در عزای ۱۴۰۰ ساله ای در ماتمند. به مادرم گفتم برای مهران همیشه بعد از نمازت دعا کن و فاتحه بخوان. به خودم گفتم برایش قرآن بخوان و دعا کن و فاتحه بخوان. دعا کنیم که مهران با همان سادگی اش با همان مهربانی و لبخندش آرام باشد. در ماه محرم به یاد شهدای کربلا هر کس سینه ای می زند به یاد مهران هم باشد، چرا که او نیز فراموش نخواهد شد. برای ما نیز دعا کنید تا بتوانیم آموزش هایش را به کار گیریم و همچنان ادامه دهیم.

پی نوشت۱: سارا  در مراسم هفت مهران که در انجمن صنفی روزنامه نگاران برگزار شد از مهران گفت و  الحق خوب گفت و باز هم اشک مرا در آورد. سارا قول داده از روز یک شنبه به جمع ما در روزنامه بپیوندد. از همین جا به همکار خوبمان خوش آمد می گویم و امیدوارم با هم بتوانیم کارها را آنگونه که مهران می خواست و فکر می کرد پیش ببریم. ایمان یعنی این.

پی نوشت۲: مسیح مسابقه ای را در یاد و خاطره مهران برگزار کرده است که می توانید شرح مسابقه را اینجا بخوانید. باز هم به مسیح خسته نباشید و دست مریزاد می گویم و امیدوارم ما هم بتوانیم کمکی کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 1:23  توسط کریم جعفری  | 

نمی دانم این چند روز چگونه گذشته است.. انگار زندگی برایم معنی دیگری یافته است. هنوز هم وقتی به روزنامه می آیم منتظرم تا مهران برسد اما وقتی می رسم و میز بی دبیر جهان را می بینم دیگر همه توانم گرفته می شود و نای هیچ کاری را ندارم. می نشینم و به یاد تمام خوبی هایش گریه می کنم. هر وقت دوباره پشت کامپیوتر لعنتی می نشینم، خودم را در خودم گم می کنم... وقتی به خودم می آیم می بینم که دارد دیر می شود... آخر من تنها کمی عربی می دانم، همین و بس و کارم هم خاورمیانه است و صفحه یک پارچه خاورمیانه ای شده است.  امروز درست هفت روز است که مهران از پیش ما رفته و من هنوز هم در نبود او دارم اشک می ریزم. غذا می خورم، راه می روم، می نشینم، بدتر از همه سر میز جهان روزنامه حاضر می شوم، خلاصه هر کاری که می کنم مهران در برابرم است و با آن خنده اش به من می خندد که من رفتم و تو ماندی..

مهران قاسمي

من رفتم و تو هنوز باید بمانی... مهران به خدا باز هم دودر کردی مثل همیشه... با کاوه هنوز هم همین حرفمان است و از خاطراتمان می گوییم ... مهران دست و دلم هنوز هم به نوشتن نمی رود و همیشه غلط هایم را می شمارم و اگر تو بودی باز هم این مقدار غلط و اشتباه در میان بود.... گیج گیجم و در خودم دارم دست و پا می زنم. مهران دوستت داریم و به یادت هم چنان قلم می زنیم.. باز هم خدانگهدار معلم خوب من... اونقدر به ما یاد دادی که امروز بی هیچ دلهره ای صفحه جهان را در می آورم و از هیچ چیز باک ندارم.... برات دعا می کنم و قرآن می خوانم.... بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 19:2  توسط کریم جعفری  | 

سرویس ما از روزی که تشکیل شد ریزش داشته، یعنی به نحوی افراد آن رفته اند. آرمن نرسسیان و فرزانه سالمی از ایران رفتند و مهران قاسمی از این دنیا و برای همیشه. این هم یک عکس یادگاری از روزی که آرمن در تابستان ۱۳۸۵ می خواست ما را ترک کند. آن روز هم برای رفتن آرمن گریه کردیم.... ولی هیچ گاه نفهمیدم رفتن مهران به چه صورت است. این عکس را مسیح علینژاد گرفته است.

تابستان 1386 گروه جهان روزنامه اعتماد ملي. خيلي ها آشنايند و نيازي به توضيح نيست.

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 13:59  توسط کریم جعفری  | 

هر کاری کردم بنویسم نتوانستم... نتوانستم رفتن مهران را در این صفحه بنویسم... نتوانستم از همیشه رفتنش بگویم.... نتوانستم... مهران روز پنج شنبه اول محرم الحرام در خانه ابدیش در بهشت زهرا آرام گرفت اما من آرام نگرفته ام.... هر کار می کنم نمی توانم... خودم را با این جدایی عادت دهم و هر چه با خودم کلنجار می روم کمتر به نتیجه می رسم و خالی می مانم و خالی تر می شوم. بچه ها برای مهران سنگ تمام گذاشتند و من ماندم یک دنیا خاطره از او.... .حالا می توانید مطالب بچه ها را در روزنامه اینجه بخوانید. چهار صفحه ای که همه آنجا هستند... حتی خود مهران تپل دوست داشتنی... چپ عدالت خواه و شاد همیشه متفکر و در خود... ساده بی ادعا....... و معلم خوب من. خدایا نفسی ده تا برایش دعا کنم و قرآن بخوانم.... همین و بس. مطالب بچه ها را اینجاها بخوانید. +  + + +.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 23:42  توسط کریم جعفری  | 

درست دو سال پيش بود. دي‌ماه 1384. روزنامه اعتماد ملي تازه تحريريه خود را شناخته بود و بچه‌ها براي آمادگي بيشتر به صورت روزانه كار مي‌كردند تا اول بهمن‌ برسد و شماره يك را بيرون آوريم. هر چند مي‌خواستم صفحه تاريخ را درآورم اما چرخ روزگار به گونه‌اي ديگر چرخيد و قرار شد در سرويس جهان كار كنم. روز اول همه چيز برايم غريب بود و احساس گنگي داشتم. اما ديدن فردي كه با آن هيكل درشت، مهرباني و گرمي از سر و رويش مي‌باريد به همه چيز خيلي زود عادت كردم. مي‌گفت بايد بهترين صفحه‌ جهان مطبوعات ايران را توليد كنيم. مخالف هر گونه برداشت خبر از خبرگزاري‌ها بود، روزي هم كه در دنيا اتفاق خاصي نمي‌افتاد و عملا با قحطي خبري روبه‌رو بوديم، صفحه را آن‌چنان مي‌بستيم كه خودمان هم فردا تعجب مي‌كرديم. مهران قاسمي

فكر كنم روز 10 بهمن 1384 بود، كاوه شجاعي كه تازه عضو سرويس ما شده بود يك روز گفت: چند سال است مهران را مي‌شناسي؟ وقتي گفتم دو هفته باورش نمي‌شد... آنقدر با هم صميمي شده بوديم كه كاوه شجاعي مي‌گفت فكر مي‌كنم 6 يا 7 سالي است كه همديگر را مي شناسيد. در شناخت اصول سياست حرف نداشت. خبر را آنچنان تحليل مي‌كرد و آنچنان مي نوشت كه شايد مطلبش را 10 بار هم مي خواندم سير نمي‌شدم. قلمش مخصوص خودش بود... عاريتي نبود... سريع‌ترين مترجمي بود كه من در تمام عمرم ديده بودم... هميشه توصيه مي كرد اصول روزنامه‌نگاري را بخوان! جواب من هميشه اين بود: تا زماني كه استادي مانند تو در كنارم است نيازي به كلاس ندارم. هيچ‌گاه احساس نكردم كه دبير سرويسم است و بايد برخوردي رسمي با او داشته باشم، نيازي به گفتن نيست كه با همه كنار مي‌آمد، وقتي در اوج عصبانيت به خاطر مطلبي بوديم آرامش او لج همه را در مي‌آورد. اما او اينگونه بود، وقتي مي‌نوشت بلندترين صداها هم خبرش نمي‌كردند و در آرامش خود روزگاري يادداشت روز را در همين ستون بنا كرد و ادامه داد و نوشت و از همه جا هم نوشت. به جرات مي‌توانم بگويم مطبوعات ايران يكي از بهترين نيروهاي خود را از دست داد و حالا ما مانده‌ايم تحريريه بدون مهران.

هنگامي كه بحث ايده‌ پردازي براي صفحات بود او پناه همه بود و همه كاغذ به دست منتظر نظرش بودند. سرشار از ايده‌هاي تازه بود و هنوز هم از ايده‌هايش مي‌گفت، ايده‌هايي كه با خودش برد و شايد خيلي‌هايش را هم گفت و روزي آنها را به نام خودش اجرا مي‌كنم. دوستي با مهران قاسمي را بايد در خلوت‌هاي دوستانه‌اش مي‌ديديم، جايي كه فارغ از همه چيز و همه كس صميمانه حرف مي زديم و نكته‌ها مي‌آموختم. در اين انديشه‌ام كه مهران قاسمي مرا در اين صفحه نگه داشت و تشويق به روزنامه نگاري كرد و حالا كه اونيست تدبير چيست...

 

داوود پنهانی: در سوگ مهران قاسمی

بهنام فلی پور: مرگ نابهنگام مهران

شاهد حلاج: بازگشت به سوی اوست

عطاءالله مهاجرانی: دریغ....

اکبر منتجبی: خداحافظی با مهران قاسمی

علی خردپیر: مهران خط آخر را نوشت

صمد آقازاده: مهران قاسمي با ايستاندن قلبش زندگي را به مرگ ترجمه كرد

خبر: پيكر مهران قاسمي عزيز صبح پنج‌شنبه، ۲۰ دي ماه ساعت ۹ از مقابل روزنامه اعتمادملي واقع در خيابان كريم‌خان زند، نبش خيابان ماهشهر تشييع مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 18:55  توسط کریم جعفری  | 

امروز خبرهای روی تلکس های خبری منتشر شد که قایق های موشک  انداز ایران در تنگه هرمز با سر رزمناو آمریکایی برخورد کرده اند و در طی آن، به مرحله درگیری هم رسیده اند که تنها چند ثانیه قبل از درگیری همه چیز به خیر گذشته و اوضاع به حالت عادی برگشته و هر کدام از آنها راه خود رفته اند. در مورد اینکه سپاه پاسدارن چرا در این برهه زمانی این کار را انجام داده است تنها می تواند یک داشته باشد و آن هم سفر فردای جورج بوش به منطقه است. بوش که قرار است در سفری ۶ روزه راهی منطقه شود گفته است در این سفر قصد دارد تا از تداوم سلطه ایران بر منطقه جلوگیری کند و ایران را محدود کند. این که ایرانی ها توانستند با ابرقدرت دست و پنجه نرم کنند و تا مرحله درگیری هم بروند پیامی است برای آقای بوش که به هیچ عنوان با این هوس ها راهی منطقه نشود، ایرانی ها آماده اند تا در هر درگیری قدرت خود را به همه نشان دهند و این هم قابل توجه اعراب منطقه که زیاد دل به آمریکایی ها خوش نکنند... این که ناوهای آمریکایی پس از ریختن موادی ناچار می شوند مسیر خود را تغییر دهند و راه خود را بروند و ۵ قایق توپدار ایران هم سالم به پایگاه های خود بازگردند، نتیجه اش در چند روز آینده مشخص می شود. به هر حال ایران ۲۰ سال پس از جنگ با تجربه ای متفاوت خود را آماده کرده است و باج به کسی در خلیج فارس نمی دهد.

پی نوشت: دو جنگنده اف ۱۸ آمریکایی امشب در خلیج فارس سقوط کردند... حالا به هر دلیل بماند. دوم آنکه فلسطینی ها هفته گذشته بندر عسقلان در ساحل مدیترانه را با یک موشک ایرانی هدف قرار دادند.استقبال از بوش با آتش بازی شروع شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 23:10  توسط کریم جعفری  | 

اسراییل از زمانی که موجودیت خود را در سال ۱۹۴۸ با خروج انگلیسی ها از فلسطین اعلام کرد همیشه سعی کرده با مظلوم نمایی به واسطه کشتارهای نازی ها در جنگ دوم جهانی از یک طرف و اینکه تنها گروه دینی در جهان هستند که کشوری از خود ندارد، تلاش کرده تا بر تجاوزات خود خاک ریخته و آن را از چشم جهانیان دور نگه دارد. اما آنچه در طول سالیان گذشته ثابت شده این است که اسراییل ادامه دهنده همان راهی هستند که نازی ها در جنگ دوم بر سرشان درآوردند. قتل و کشتار و تجاوز و غارت و .... همه نمونه هایی هستند که این رژیم با پشتوانه آمریکا و خفه خون گرفتن اعراب روزانه به آن اقدام می کند. اما آنچه در این میان مهم است قتل های دسته جمعی است که این رژیم در طول حیات ۶۰ ساله خود به آن مبادرت کرده است. شاید در فلسطین هیچ کس جنایت های دیر یاسین و صبرا و شتیلا و کفر قاسم و ... را از یاد ببرد.. جنایاتی که در آن صدها فلسطینی با گلوله های یهودیان نژادپرست کشته شدند تا به این ترتیب بنیان دولت جعلی خود را بر اجساد آنها گذارند و اعراب هم دست از پا دراز تر و بی عرضه تر نگاه می کردند و می کنند. اما به تازگی در بندر ایلات( نام مصری آن ام الرشراش است ) در جنوب فلسطین و در ساحل دریای سرخ یک گور دسته جمعی پیدا شده است که در آن صدها جسد به چشم می خورد که بسیاری از آنها لباس ارتش مصر را بر تن داشته اند و یا با طناب اعدام شده اند یا اینکه تیرباران شده اند. موسسه الاقصی در فلسطین با اعلام این خبر می گوید در میان اجساد برگ هایی نیز از کلام الله مجید به چشم می خورد. اسراییلی ها در سال ۱۹۴۹ موفق شدند این بندر را از کنترل مصری ها خارج و آن را به عنوان راه خود به سمت اقیانوس هند و خاورمیانه و آسیای شرقی توسعه دهند. اعلام این خبر باعث آشفتگی و عصبانیت بسیاری از مقامات و مردم مصر شده است، چرا که آنها چندی پیش هم شاهد فیلمی مستند بودند که در آن ۲۵۰ سرباز مصری به دستور بن الیعاذر وزیر جنگ سابق اسراییل در جریان جنگ ۱۹۷۳ تیرباران شده بودند. حال قضاوت را بر عهده کسانی می گذارم که این روزها سنگ اسراییل را به سینه می زنند و می گویند این رژیم فلان است و فلان حالا بیایند و گورهای دسته جمعی این رژیم به حساب طرفدار حقوق بشر را نگاه کنند. اعراب پر روی بی عرضه هم بروند و با این رژیم برای صلح مذاکره کنند.... از بازی روزگار خنده ام می گیرد.... کسانی که از اتاق گاز نازی ها جان بدر برده اند حالا باید آدم بکشند.... تفو بر تو ای چرخ گردون تفو.

پی نوشت: شاید هیچ ربطی به موضوع نداشته باشد اما این لینک  را گذاشتم تا با مراجعه به آن برخی از نظرات ایرانی ها را در مورد ادعای اعراب بر جزایر سه گانه ایرانی و نام خلیج فارس بدانید. این نظر خواهی را سایت عصرایران انجام داده است. با تشکر از آنها.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 0:30  توسط کریم جعفری  | 

می خوانم و می خوانی... می دوم و می دوی... می رقصم و می رقصی.... در یک خیال پاک می شکنم و می روی... می میرم و می خندی...!!!! بازی روزگار را دیده ای؟ هنگامی که نه در باور بودن با منی و نه در باور رفتن... در خوانش های خوشی و در دویدن برای رسیدن به دنیا و رقصیدن برای آنچه از این دنیا به دست آورده ای، همیشه با منی و من می دانم که تا چنین است چنین خواهد ماند. خودم را باور کنم یا تو را؟ با کدام واژه با تو باید حرف بزنم و تو را با کدام زبان باید صدا کنم. با کدام خیال در بودن خودم باید غرق شوم و با کدام رویا تو را در چینش های ابدی ذهنم جای دهم... تا کی؟ سوالاتی که همیشه از خودم می پرسم و از پاسخ دادنشان وحشت می کنم... وقتی در گذار باورهای پاک تو را از دست دادم و خودم را مانند مار ماهی در پیچ و خم رودخانه زمان پیش کشیدم تا شاید در گداری دیگر تو را بیابم، می دانستم بازنده بزرگ بازی هستم.... می دانستم خودم را باید نه با تو بلکه منهای به تو بودن و با تو آواز سر دادن تقسیم کنم.

از همه چیز خنده ام می گیرد. سال نو میلادی شد.... هشت سال از هزاره آهن و دود و سرعت و آدم کشی و نامردمی ها گذشت و هشت سال از خیال گنگ من در حضور پر نیاز ابدیت. می دوم... تندتر از همیشه... می دوم و خودم را در چاه ویل خاطراتم رها می کنم. نمی خواهم کسی سراغم را بگیرد... نمی خواهم خودم را در این چارچوب های ذهنی محصور کنم.. شاید مجبورم که همه چیز را تنها تحمل کنم. خودم را در خودم غرق کنم و فریاد بکشم.... با واژه ها بازی کنم با خودم کلنجار بروم.. سال نو میلادی آمد... ساعتم را که نگاه می کردم روز و ماه و سال در یک لحظه عوض شدند... لحظه ای که شاید یک بار برایت اتفاق بیفتد در ۳۶۵ روزی که می گذرد. در ابدیتم... در تنهایی تمام... در کورسویی که تنها با فانوس می روم و می دوم و می افتم و باز امیدوار به حرکت ادامه می دهم... اینجا ابدیت است در سرمای ترسناک دنیای پوشالی آدم ها. اینجا در خیال بودن تنها یک نفر است که می داند و می تواند.. باید رفت و رفت و رفت....!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 21:0  توسط کریم جعفری  | 

خداوند باری به پیامبر گفته بود لولاک لما خلقت و الافلاک، پیامبر خلاصه کلام قدسی است و فرزندان او نیز بر همین منوال. امشب در چاه های غدیر، خاتم پیامبران دست علی را به عرش می برد تا امانت خداوندی را به او دهد، اما چه می شود کرد از اعراب که هیچ از عهد بر یادشان نبود و تنها چند ماه بعد و در صفر همان سال در سقیفه گرد آمدند تا نه علی بلکه دیگری را به خلافت پیامبر بر دارند تا به این ترتیب اولین گام در تحریف سنت رسول الله رخ دهد. امامت فخر کائنات، حیدر کرار، صاحب ذوالفقار، قهرمان خیبر و کشنده مرحب، اسدالله الغالب، ابوالحسن، مولای متقیان علی(ع) بر عاشقان او مبارک. یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 21:27  توسط کریم جعفری  | 

پاییز زرد تمام شد و جایش را به پیر سپید موی زمستان داد تا در آن به بهار بیندیشم. سرما بیداد می کند، انگار زمین نیز خودش را مهیای بریدن از همه چیز و ما کرده است. نمی دانم. همیشه از زمستان گریزان بودم، شبها آرام آرام کوتاه می شوند و روزها مانند دیو سپیدروی زرد موی خودش را خاطراتم جا می کند، می افتم و دوباره راه می روم. بر روی خاک می افتم و بر خیالم سجده می کنم. در دورادور و در سینه کش اندیشه نگاهم را به ناخن می خراشم و روی پریشان می کنم. بر دیوار فریاد می کشم و در پژواک آن خودم را می بینم. هیچ چیزی معنای بودن ندارد. در انتهای تمام حرف های خوب و بد من هم دارم با تمام وجود تمام می شوم.... نمی دانم آغازی بر این راه پایان یافته است یا نه؟ سوالات سخت تری هم دارم که جرات پرسیدنش را حتا از خودم هم ندارم. در میان رفتن و نرفتن و در میان خاکی بودن خیالم، می خواهم بلند شوم و باز دوباره ترانه سر دهم. باشد که در این منهای تو، با تو جمع شوم. هیچ چیز هم نمی تواند مرا از یادگاری های گذشته ام جدا کند. باید در این مسیر بلند گام بردارم، فصلی دیگر آغاز شده است که باید آن را به بهار برسانم.... باید دوید و افتاد و رفت  تا آنکه در این بیکران غرق شوم...  زمستان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 13:51  توسط کریم جعفری  | 

دکتر سید جعفر شهیدی را همه می شناسیم. استاد دانشگاهی که در سطح اجتهاد در شریعت درس خوانده و شاگرد آیت الله بروجردی بوده است. چند ماهی است که مریض در کنج خانه افتاده بر بالینش دوستدارانی حاضرند و ما نیز به فکر. نمی دانم کسانی که به استاد ارادت دارند تا چه اندازه در مرحله عمل آن را انجام دهند، اما هیچ کس مانند دکتر صادق آینه وند و دکتر مهدی ماحوزی عمل گراتر نبود و در اعتقاد خود را ثابت نکردند. به هر حال در روزنامه مدت ها بود که می خواستم برای سپاس از دکتر شهیدی مطلبی را چاپ کنیم که در این میان خیلی ها همراهی نکردند، اما به هر حال این دو صفحه امروز چاپ شد تا ما هم به سهم خود حرفی زده باشیم. عمر استاد شهیدی دراز باد. دو صفحه امروز را می توانید اینجا و اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:9  توسط کریم جعفری  | 

این روزها مهران قاسمی نیست. برایش مشکل پیش آمده و این روزها را در خانه به سر می برد. جایش حسابی خالی است به خصوص اینکه در صفحه سنتی را پایه گذاشته بود بنام یادداشت روز. مهران یادداشت روز می نوشت و من هم خبرهای منطقه را. اما با پیش آمدن حادثه برای مهران یادداشت روز ما هم به محاق رفت تا اینکه تصمیم گرفتم این ستون را دوباره احیا کنم. به خصوص این که مهران تصمیم گرفته از امروز برایمان یادداشتروز بنویسد اگر این آگهی لعنتی صفحه روزنامه را پر نکند بر آنیم تا دوباره این سنت را احیا کنیم. به هر حال یادداشت روز پنج شنبه ام را یا اینجا یا در ادامه مطلب بخوانید و یادداشت امروزم را هم در  اینجا می توانید بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 11:30  توسط کریم جعفری  |