تبليغاتX
در امتداد سکوت....

در امتداد سکوت....

گزارش يك روزنامه‌نگار

قامت کشیدن در ورای همه چیز.. روزها دراند دراز می شوند و من خودخوری می کنم. در روزنامه هم می نویسم و اگر نبود همین دلخوشی نوشتن های پراکنده منفجر می شدم... آنقدر حرف نگفته دارم که نمی دانم کی و کجا باید بگویم و خودم را خلاص کنم. همه چنان در برشی از روزگار در حال زندگی کردنیم و روزگار گذرانیدن. روزی ظریفی می گفت که دنیای دو روزه اصلا غصه خوردن ندارد و امروز خودم را می بینم که چگونه ام و بر کدام راه گام بر می دارم. نمی خواستم بنویسم و نوشتم تا تنها نوشته باشم و سندی از بودنم را در این دنیای مجازی منتشر کرده باشم. ساعت ها در رقص ثانیه های خود می روند و من نمی دانم که باید بر کدام منوال بروم. بی خیال روزها شده ام و تنها در فکر گذرم. برخی از سیاست و کیاست می نویسند و همان بهتر که قلم در کام کشم و زبان بر نیارم. این روزها چه شیرین و چه تلخ می گذرد و تنها ایران است که می ماند. در تاریخ بسیار از این روزها خوانده بودم و شنیده بودم... اما من یکی که نه اهل برمکم و نه قوم جعفر و در این میان مانده ام که کدام مسیر باید رفت و دم نزد. امروز داشتم نوشته یکی از دوستان را که در پاسخ به دوست دیگر نوشته بود می خواندم... او را دیگر فکر نمی کردم اینگونه باشد و امروز تمام فکر و ذکرم پیش او بود و هر چه تلاش کردم خبری بگیرم؛ نتوانستم. پست های این هفته های وبلاگم همه یک جورایی خنده دار شده است.. مثل خودم که قیافه ام شده انگار گدای سر چهاراه که شاید یکی از سر مهربانی نیم نگاهی به او بیندازد و من از همین نیم نگاه هم فراری ام. ای کاش کارها درست می شد و از این تهران خراب شده ول می کردم و می رفتم همان دهاتمان که صد شرف دارد به این پایتخت... این مطلب نمی دانم با چه عنوانی بزنم.... عنوان ها هم همه تکراری شده اند و مثل قیافه خودم که وقتی در آن می بینمش انگار کس دیگری است و چه انتظار از دیگر مردم.. 
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 12:4  توسط کریم جعفری  | 

امشب انقلابين است و كوتاه‌ترين شب سال و امروزي كه گذشت درازترين روز بود در درازناي خاطراتم. مي‌خواهم بر مدار روزگاران بروم و خودم را حس كنم... اعتدالين كه مي‌گذرند ادم هيچ حسي ندارد و اين روزها چقدر خوب است بي‌حس بودن تا ابد براي روزگاران تلخ و شيرين. امشب را مي‌خواستم بر مجال ساليان دور و دراز در تنهايي تمام به روز برسانم و نگاهم را بدرقه آسمان آبي در صبح‌گاهان تهران كنم... مي‌روم و مي‌روم و مي‌دوم و مي‌دوم... اين روزهاي بلند چقدر نگاهت را در كوتاهي عمر آدم‌ها و آهن‌ها كم مي‌كند...

چقدر تلخ است تابستاني كه از فردا شروع مي‌شود بر مدار سال‌هايي كه رفته است و چقدر شيرين است وقتي فكرش را مي‌كنم كه دو هفته ديگر مي‌روم تا زيارتي را كه دوست دارم انجام دهم... اي كاش شب‌هاي مكه به اندازه‌ روزهايش بلند بود تا بر مناره بلند مسجد الحرام خط خاطره مي‌كشيدم و خودم را در لايزال درياي الهي گم مي‌كردم و پيدا. بايد دود در چشم روزگار كرد و رفت. بايد در تلاقي ميان دو برج خرداد و تير، به انتظار ماه خاطره نشست... بايد در ملكوت پر زد و رفت.. بايد در مناجات شبانه با خود نماند و در خيال بلند آن گام برداشت. انديشه هنگامي كه پر مي‌كشد و مي‌رود، هنگامي كه قد مي‌كشد و بالا مي‌رود بايد در انتظار صبح ماند. من بي‌خيالم و خيال دست از سرم بر نمي‌دارد و چه خوب مي‌شد كه اين شب‌ها هم مي‌گذشتند و دامن از روزگار مي‌شستند. 

امشب انقلابين است و من ميان خود و روزگار گير كرده‌ام كه بر كدام راه بايد بروم تا دست از من بشويد و راه خود برودو قلبم در تكان‌هاي اين شب‌گردي‌ها مي‌شكند و خاطره‌ها در فصل تولد تو ادامه مي‌يابد و كسي هم نيست كه بداند بايد بر كدام راه قدم برداشت و رفت و دم نزد.... شب از هم‌اكنون شروع شده است و انقلاب تابستاني‌ فصل‌ها بر مدار قرن‌هاي متمادي ادامه‌ مي‌يابد و ساعت‌ها در يك زمان كوك مي‌شوند... امشب را نمي‌دانم مهتاب به كدامين كرشمه فرو مي‌لغزد و خود را در كدامين ساعت به دامان صبح مي‌رساند تا ما بدرقه‌اش كينم با او به مناجات سحرگاهي برخيزيم. 30 سال مي‌گذرد و كسي نيست تا معناي اين روزها را با من درك كند و بفهمد؛ طعم گس تابستان از فردا شروع مي‌شود و ادامه دارد تا فصل دوست داشتن سر برسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 19:59  توسط کریم جعفری  | 

نمي‌دونم... واقعا نمي‌دونم چرا اين روزها اينقدر دلم گرفته... آنقدر خسته‌ام كه نگو و نپرس... فردا مثلا امتحان داريم و بايد تحقيق تحويل استاد بدم كه غير از شرمندگي چيزي ندارم.... تا ببينم خدا چه مي‌خواهد.... اين روزها هم مثل 30 سال گذشته از عمرم تمام مي‌شود و مي‌رود....

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 19:43  توسط کریم جعفری  | 

انتخابات ریاست جمهوری ایران این هفته برگزار می شود. هر کس موضعی دارد و هر کس دنبال اندیشه ای است که با حاکم شدن با آن منویات خود را قابل اجر ببیند. در این میان روزگار بر بد پاشنه ای می چرخد. پاشنه ای که در آن نمی توان به فردا امیدوار بود و باید همچنان انتظار کشید. انتظاری که می دانم در این سال ها برآورده شود. آنانی که فکر می کنند با یک رفت و آمد در قدرت می توان امیدوار بود راه به ناکجاآباد می برند. در این میان است که مملکت دارد بر باد می رود و کیک کسی هم نمی گزد. این خیال را با خودم می برم تا بماند برای روزگارانی که در آن اندیشه ها با رنگ ها نخواهند باخت و آنانی که فکر می کنند می توانند مملکت داری کنند اشتباه می کنند. بازی خوردگان قدرت این روزها به شدت فعالند و باختگان به اندیشه های امتحان پس داده بار دیگر در جلسه امتحان نشسته اند و اینبار باید باید دنبال اندیشه ای رفت که تاکنون وارد بازی نشده است و به آن فرصت بازی دادن، داد. هر چند اندکی پیچیده نوشتم ولی بر این باورم که آنکه بخواهد بخواند می تواند بخواند و بفهمد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 8:56  توسط کریم جعفری  | 

در ميان شوره‌زار خاطراتم

آنجا كه بي‌خيالي........!!

خيالي ممتد چون خط سفيد وسط جاده را مي‌ماند 

من چون خطي زرد بي‌نقطه‌چين تا ابديت

كنار مي‌مانم

مي‌دوم تا بي‌نهايت

آنجا كه شوق پرستوي ‌بي‌بال

هوس

پزكشيدن مي‌كند..

آنجا كه سكوت بار ديگر ميزبان لحظه‌هاي بي‌رهگذر است

.

در ميان شوره‌زار خاطراتم

مغيلان اين نگهبان بيابان‌هاي جنوب

سبز مي‌روياند خود را

و قباسبز نيز

پر مي‌گشايد و گزدان‌ها را مي‌آرايد

نخلستان « برآفتاب » ديگر ميراب‌ ندارد

شهابي‌ها خشكيده‌اند....

« شكر وخمي » ثمر نمي‌دهد و زاهدي خارش زهر ندارد

من همچنان خودم را دوره مي‌كنم

همچنان ميان باد گرم و شرجي

ميان كُنارهاي روئيده بر خاطراتم... تيغ‌هايش را هم دوست دارم..

.

در ميان شور‌ه‌زار خاطراتم

« مَنگك و كاكُل » چه زيبا مي‌رويانند خود را

... و من

چه زيبا دوستشان دارم...

اينجا همه چيز معنيِ ديگري دارد

كسي نيست « گز » را بفهمد...

كسي نيست « قباسبز » را بر « نخل بي‌سر‌ »  تصور كند

كسي نيست سايه كنار را در ميان تبرك خاك خنكش احساس كند...

اينجا همه چيز بوي سنگ و سيمان و دود و آهن مي‌دهد

... و من

و من در شوره‌زار خاطراتم

اشك‌هايم را مزه مي‌كنم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 20:18  توسط کریم جعفری  | 

اين مطلبي است كه يكي از دوستان مطبوعاتي به عنوان كامنت در وبلاگ من گذاشته اند. قضاوتي در مورد مطلب نمي‌خواهم داشته باشم و تنها اين مطلب را از كامنت به متن مي‌آورم تا در اينجا بيشتر ديده شود. آقاي حميد موذني روزنامه نگار بوشهري نويسنده اين مطلب هستند. با تشكر فراوان از ايشان...

*******

میر حسین موسوی کاندیدای عقل جمعی نیست بلکه متاثر از آبشخور پارادایم مرید مرادی جامعه ی ایرانی به این صفت بر خلاف خواست خود نائل شده.کاندیدای حزبی خروجی یک حزب است با برنامه هایی که حزب ارائه میکند اما اصلاح طلبان خود را به میر حسین چسبانده اند و او نیز خود را اصولگرای اصلاح طلب معرفی نموده است. برای تقویت فرهنگ تحزب باید به کروبی ختم رای داد که کاندید حزبی است نه میر حسین که به واسطه سفارش خاتمی اصلاح طلب شمرده شده است. به زعم من میر حسین موسوی فریب سیاسی( دماگوژی ) است و قرار است در دوران اوباما و شرایط سخت کار برای بنیاد گرایان او با چهره ای قشنگتر مسیر احمدی نژاد را ادامه دهد. خود وی نیز اعتراف کرده من از لحاظ فکری با احمدی نژاد برابرم ولی عملم فرق میکند!.چگونه میشود یک سوسیالیست کاندید احزاب لیبرال شود و یک اصولگرا و محافظه کار پی گیر تغییر!؟ این اتفاقات تنها در ایران شکل میگیرد که دموکراسی به مردمسالاری دینی تبدیل میشود وجامعه مدنی به جامعه مدینه النبی!! کروبی هیچوقت گزینه ی من نبوده به جز در این انتخابات که برنامه های او در تقویت دموکراسی جامعه مدنی و در دفاع از دگراندیشان دانشجویان سیاسیون و زنان رقم خورده است . رقابت اصلی در این دوره رقابت فریب است و راستی و رقابت عقل مدرن و اجماع سنتی! رقابت هزینه دهندگان اصلاحات است با منتفعان آن! رقابت دموکراسی است با الیگارشی!

خاتمی و وزرا و استانداران در یک سو هستند و دانشجویان و کتک خورده ها و زندان رفته ها در دیگر سو. دغدغه داران دموکراسی در یک طرفند و داعیه داران پستهای قبلی در دیگر سو. خاتمی و اصلاح طلبان تفسیری و حرف درمانی در یک طرفند و تحول خواهان و تغییر جویان در طرف دیگر. من به نظرم برنامه های کروبی همانهایی است که عبدالله نوری میگوید و گفته و برنامه های میر حسین مستقل همان است که حاکمیت میخواهد.
+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 18:45  توسط کریم جعفری  | 

بعضی وقت ها بعضی ها می خواهند بعضی چیزها را بدانند و وقتی این بعضی چیزها را به آنها گفتی و دیدند که ای خدای من چه چیزی است که این آدم را تا الان نگه داشته است دهانشان باز می ماند و شروع می کنند منبر رفتن و یکی دو خطبه روزه خواندن و نصیحت کردن. اما نمی دانم اینها نمی دانند که این حرف هایی که در دلم نهان کرده ام بر زبان راندنشان چقدر سخت است و در حالی که عمری است این دردهای نگفته را بر دو خودم حمل می کنم، چه می کشم و دم بر نمی آورم. آدم بعضی وقت ها خوب است که درد دل کند اما درد در دل کسی نکند و این است حکایت بی سر و ته زندگی من که می خواهم کسی را ناراحت نکنم و نمی توانم... امروز از همان روزهایی بود که یکی را با گفتن گوشه ای خاطراتم اذیت کردم...  این روزهای آخر بهار که تهران به دم کردن عادت کرده است نمی دانم تا کدام روزگار باید این راه بی بازگشت را ادامه دهم. آنچه مهم است ادامه این راه است که برایم خاطرات دور و درازی را باقی گذاشته است... می گویند دل کندن از سنت ها سخت است و حالا دارم همه چیز را با تمام وجو حس می کنم.... حسی که مرا با خود تا ناکجا آباد می برد و خلسه اش چه زیبا است، خاطراتی که هیچگاه کهنخ نمی شوند و همیشه رنگ و بوی تازگی دارند و می توانند در تنهایی مرا با خود در تنهایی همراهی کنند... امروز هم با تمام خاطره هایش می گذرد و خودش را در پناه روزهای رفته از عمرم پنهان خواهد کرد.... شیوه شهر آشوبی را هر کس به من آموخت، بد آموخت که تا هزار شهر را خراب نکنم دست از سر این روزگار بر نخواهم داشت.... این هم می گذرد... آنقدر ساده که فکرش را هم نمی توان کرد.

پی نوشت: روستایمان که بودم هر وقت دلم می گرفت می زدم بیابان و حالا نمی دانم که در این گیرودار و در این شهر خراب و دود زده باید به کجا پناه ببرم.... چه می شود کرد...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 13:13  توسط کریم جعفری  | 

روز گذشته نيكولا ساركوزي در سومين سفر خود به كشورهاي عرب حاشيه جنوبي خليج‌فارس وارد امارات متحده عربي شد تا در اميرنشين ابوظبي پايگاه نظامي اين كشور را افتتاح كند. فرانسوي‌ها كه در قرن هجدهم ميلادي و در پي درگيري دريايي با هلندي‌ها از خليج‌فارس رانده شدند، يك‌بار در زمان ناپلئون بناپارت تلاش كردند تا خود را به مهم‌ترين گذرگاه آبي جهان برسانند اما در اين امر موفق نشدند و روز گذشته پس از دو قرن بار ديگر ناوگان دريايي فرانسوي‌ها در خليج فارس لنگر انداخت تا به يمن كشورهاي عربي، نيكولا ساركوزي بتواند نيروي نظامي خود را در اين آبراه راهبردي مستقر كند.
هر چند رئيس‌جمهور فرانسه به بهانه شركت در نشست امنيت دريايي در ابوظبي راهي اين شهر شده است، اما به براساس گفته‌هاي....

تمام مطلب را می توانید در اینجا و یا در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 18:24  توسط کریم جعفری  | 

شبه‌قاره هند اين روزها تحولات مختلفي را پشت سر مي‌گذارد. در يك سو در جنوب آن دولت مركزي در سريلانكا موفق شد تا شورشيان ببرهاي تاميل را شكست داده و عملا كنترل تمام خاك جزيره را به دست بگيرد، اندكي بالاتر و در هند انتخابات پارلماني برگزار شد و بار ديگر حزب كنگره بر ميراث گاندي تكيه زد، در همسايگي آن يعني در پاكستان جنك خونين براي سركوب شورشيان تندرو وهابي موسوم به طالبان پاكستان همچنان ادامه دارد و در كشور كوچك نپال در دامنه كوه‌هاي سربه فلك كشيده هيمالايا در حالي كه مائوئيست‌ها چند روزي است مانع از تشكيل دولت شدند، قرار است امروز نخست‌وزيرانتخاب شود؛ در بنگلادش نيز يك گروه حقوق بشر از قتل بدون محاكمه بيش از هزار تن خبر داد و گاه‌ و بي‌گاه در اين كشور فقير نيز درگيري‌هاي خونين و كودتاهاي عجيبي رخ مي‌دهد. اين داستان اجمالي شبه‌قاره طي چند روز گذشته است.

آنچه كه در يك كلام در مورد اين منطقه پرجمعيت جهان – يك چهارم جمعيت جهان در اين منطقه زندگي مي‌كند-  مي‌توان گفت پايان ناپذير بودن درگيري‌ها، خونريزي‌ها و كودتاهاست. در حالي كه تمام اين منطقه براي مدت بيش از دو قرن تحت حاكميت انگليسي‌ها بوده......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 13:43  توسط کریم جعفری  | 

خیلی خسته ام... خیلی، به حساب نمی آید و دستم هم به زور این حرف ها را بر روی کیبورد به رقص در می آورد.... ذهنم خسته است و دستانم نیز  نای سلام کردن حتی به خودم را در آینه روز گار ندارد و ای کاش این روزها هم می گذشتند. دلم هم کمی گرفته است و خیال ندارد لبخندی بر لبانم تر کند....
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 17:58  توسط کریم جعفری  | 

همیشه برای دلم نوشته ام و حرفی را که برایم مهم بوده و ذهنم را قلقلک می دهد می نویسم... گاهی وقت ها اما در خودم گم می شوم- چه حالی می دهد  این گم شدن - دوست هم ندارم که پیدا شوم... روزگار یک نقطه ای چنانت می کند که حتی دوست نداری خودت را باور کنی و پس همان بهتر که در خودت باشی و با خودت و اگر حرفی هم می زنی برای آن باشد که مردمان این کره خاکی برایت حرفی درنیاورند. اردیبهشت ۱۳۸۳ بود... از خودم بیرون بودم و دنبال بازی روزگار راه افتادم شاید که من هم خط خطی شوم... شاید من هم مانند هزاران نفر دیگر به زندگی نگاه کنم.... اوایل اردیبهشت بود و چقدر آن روز صبح هوا هم بوی بهشت می داد - البته مثل اردیبهشت امسال بارانی نبود - دلم را برداشتم و با هزار امید و آرزو زدم بیرون و امروز پنج سال از آن روز می گذرد، انگار همه اش پنج روز گذشته است. آن روز چیزی از آروزهایم نبافتمُ همانجا قسم خوردم که دیگر هیچگاه آرزو نکنم و هنوز هم بر این قسم خود مانده ام. می خواستم خودم را با روزگار خط خطی کنم که نشد و از جنس دیگری خط خطی شدم، آن روزها گذشتند و رفتند و من ماندم یک دنیا خاطره، مانند همان خاطرات سالیان دور و دراز که همیشه با من هستند و چون تابلوی نقاشی بر ذهنم نقش بسته اند. آری؛ برای دلم می نویسم که سال هاست تنهاترین یار من است و چقدر هم همدیگر را درک می کنیم- عقل بی خیال من شده و می داند که باید رد کار خود برود - نوشته هایی که در ذهنم مانند باد گذر می کنند و ادامه می یابند و نمی دانم از اینکه نمی توانم همه آنها را بنویسم چه احساسی دارم و ای کاش می شد همه احساس ها را نوشت؛ زمان درازی طول نکشید تا خودم را بشناسم و دفترهای بسیاری را خط خطی کنم و عقاید وارونه ام را آنجا بنویسم، با این وجود تجربه فهیمدنش که چرا برای دلم می نویسم هم چندان سخت نبود: 

روزگاری که در گزدان های دهمان با بچه ها پرسه می زدیم، پرنده ای بود که گرفتن کار هر کس نبود اما پسر عمویی داشتم بنام مسعود که تا دلت می خواست از این پرنده ها می گرفت. روزی ازش پرسیدم که چطوری این مرده شور را می گیری؟ جوابی داد که هنوز تا هنوز است با من است، گفت: راه داره خیلی مونده بفهمی. شاید اگر امروز از مسعود بپرسی که این حرف را زده ای یادش نمی آید چون ۲۰ سال از آن روزها گذشته است، مسعود عشق پرنده گرفتن داشت و سرش تشنگی و گرسنگی هم نمی شد... دل تابستان می زد بیرون و زیر گزدان ها دنبال پرنده و کرم و جیرجیرک بود، مسعود نمی دانست که علاقه اش به پرنده گرفتن است که «گزه» را به دام او می اندازد... می گفت تو نمی فهمی و واقعا من آن روز نفهمیدم و سال ها گذشت تا بفهمم که مسعود چه می گوید. مسعود برای دلش پرنده می گرفت و من هم فهمیدم که هر وقت قلم در دستم قلندری می کند برای دلم می نویسم و آن روز است که عاشق هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 22:56  توسط کریم جعفری  | 

چند سالی است که عادت کرده ام در مورد خلیج فارس مطلب بنویسم و حالا که به صدقه سر برخی در تقویم هایمان هم روزی به این نام مزین شده بسیار خوشبخت هستیم که پهنه آبی زیبا از بی کسی بیرون آمد و برای خودش کسی شده است. اما در این میان باید گفت بیشتر کارهایی که ما ایرانی ها انجام می دهم نه از سر تفکر و تعقل بلکه از سر اضطرار است، در مورد خلیج فارس هم روزگار به همین صورت است و تمام کارهایی که ما می کنیم در این چارچوب قرار می گیرد و چه بهتر که اندکی در این مورد خودمان را بیازمائیم که چه کار کرده ایم برای این خلیج فارس زیبا.... در طول سال های اخیر هزینه های زیادی را برای برگزاری نشست ها و سمینارهایی در مورد خلیج فارس متحمل شده ایم و ای کاش اندکی از این هزینه را که هر برای تکرار سخنان تکراری استادان تکراری برای مطالب تکراری هزینه می کنیم برای بر پا داشتن پژوهشگاهی بزرگ برای شناخت بهتر این دریا به کار می بردیم تا در این مورد کارهای بزرگی برای نسل های آینده و برای دل خودمان انجام می دادند تا یه مشت عرب پاپتی که به برکت پول نفت کسی!! شده اند اینقدر سر و صدا راه نیندازند و حرف مفت نزدنند. می دانم که اگر این اتفاق بیفتد نان عده ای آجر می شود، ولی برای خلیج فارس و ایران دوستانی که دل در گرو این پهنه آبی زیبا دارند، چه چیزی بهتر از  این... به خدا ما از خودمان هم خجالت نمی کشیم که حتی مجله ای با عنوان خلیج فارس نداریم...؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 20:8  توسط کریم جعفری  | 

شش دهه پس از آنكه سازمان ملل جانشين جامعه ملل شد تا در فضاي پس از جنگ خونين دوم جهاني به امور جهان رسيدگي كند، هيچ كس چنين روزهايي را براي سازمان عريض و طويلي كه عنوان ملل را هم بر خود داشت، پيش‌بيني نمي‌كرد، روزگاري كه براي تامين بودجه‌اش كاسه گدايي به سمت قدرت‌هاي بزرگ دراز كند و ـ چون آنها در عوض چيزي كه مي‌دهند، چيزي مي‌خواهند ـ استقلالش را بدهد و در چارچوب‌هاي رفتاري و نيازهاي عرفي آنها عمل كند.
زمان بسيار درازي از فروپاشي بلوك شرق و به هم خوردن توازن قوا در سطح بين‌المللي نمي‌گذرد اما همين ساليان كافي بود تا عملكرد منفي شوراي امنيت سازمان ملل متحد كه بازوي اجرايي شورا و عملاً محتكر كننده اصلي قدرت بود مشخص شود و نارضايتي از آن به سطح بي‌سابقه‌اي برسد.... ادامه مطلب را می توانید در اینجا بخوانید.

پی نوشت: امروز سالروز شهادت شهید علی اکبر شیرودی قهرمان بلندی های بازی دراز و میمک و.... است. شیرودی ایرانی پاکی بود که با قدرت ایمان و حس وطن پرستی خود توانست همرزمان خود را برای دفاع از ایران عزیز در روزی که همه در فکر فرار بودند ترغیب کند و یادگاری از بزرگی ایران برجای گذارد. موشک هایی که کبرای شیرودی و کشوری شلیک می شد چنان دقیق بود که با شنیدن صدای بالگردهای کبرا خدمه تانک های عراقی تانک را رها کرده و فرار می کردند. او ناجی شهر سرپل زهاب از سقوط در جنگ بود. یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 19:45  توسط کریم جعفری  | 

امسال را سال الگوی مصرف نام نهاده اند، بارها و در جلسات و گعده های دوستانه گفته ام که ای کاش این اتفاق ۱۰ سال و یا شاید هم پیش از آن روی می داد تا گوشه ای از مشکلات اقتصادی مردم حل شود، اما آنچه که از در و دیوار شهر و سیاست های دولت محترم آقای احمدی نژاد بر می آید این است که ایشان خیال آن ندارد تا به اصلاح الگوی مصرف در جامعه بپردازد. جامعه ما جامعه ای مصرف زده شده است که به هر گوشه اش نگاه می کنی، مصرف گرایی مانند اختاپوس بر آن سایه افکنده است. کافی است که چند قدمی را خیابان های عریض و طویل تهران دود زده طی کنید تا متوجه این امر شوید. انواع مارک های معتبر خارجی در طیف وسیعی درو دیوار شهر را به خود گرفته است و در این میان ساعت های گرانقیمت سوئیسی جای خود را دارد. من که هر روز ده ها کیلومتر در خیابان های تهران طی طریق می کنم الان یک پا مارک های مختلف ساعت های زیبای سوئیسی را می شناسم که هر کدام از آنها صده ها هزار تومان ارزش دارد. شما در نظر بگیرد که اگر قیمت متوسط این ساعت ها ۳۵۰ یورو باشد و در سطح کشور هزاران عدد از این ساعت ها وارد شده باشد، خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل... حالا نوبت لوازم خانگی خارجی است و پس از ان مواد آرایشی و خودروهایی که به دو برابر قیمت در خیابان های پایتخت جولان می دهند و مارک های مختلف لباس که هر روز هم فروشگاه جدیدی در پایتخت از این اجناس لوکس و گران قیمت باز می شود، حالا شما در نظر بگیرد که برای وارد کردن هر یک از این کالاها چقدر ارز از مملکت خارج شده باشد... باید به این موارد واردات میوه را هم اضافه کرده که چشم دولت آقای احمدی نژاد روشن مردم ممکلت انقلابی ایران پرتقال های اسرائیلی هم تناول کرده اند... به هر حال با این اوصاف شعار الگوی مصرف که بانی آن انتظار دارد تمام ارکان مملکت را در این وانفسا در بر بگیرد، تنها در حد همان شعار باقی خواهد ماند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 19:30  توسط کریم جعفری  | 

این روزها عجب می گذرند. خیالی اردیبهشت هستم و در میان باد و باران بوی پائیز را حس می کنم... باد به آرامی کوچه را در می نوردد و برگ ها را که سبز و زیبا خود را آراسته اند نوازش می کند و چه زیبا صدا به راه می اندازد که همچنان هستم.... گاهی وقت ها هم چونان نسیمی رهگذر تلنگر به نگاهت می زند و اشک را بر گونه ات خشک می کند تا چیزی برای گفتن نداشته باشی. این روزها چه تند می روند و هر روزشان ثانیه ای بیش نیستند. خودم را دوره می کنم و نگاهم را به آخرین مرحله از بازی روزگار می کشانم که در آن همه مات شده اند و هیچ برنده ای ندارد اما باد همچنان ناله کنان گورستان خاطرات انسان ها را طی می کند و سرکش به راه خود ادامه می دهد. اردیبهشت با تمام خوبی هایش آمد... پدرم در این ماه دنیا آمد و برادرم نیز و چه زود همه بزرگ شدند، یکی به پیری سلام گفت و دیگری در جوانی خود به انتظار پیری می ماند.. چه عجیب و سخت است... خودم را در آخرین گذر از روزهایی می بینم که هر یک به طریقی خاطره شدند و رفتند... روزهایی که در آن آرزوها رنگ دیگر گرفتند و در آفتابی باورم به شب های شرجی جنوب پیوند می خوردند. سبک بال و بی خیال پر می زنم و می روم و می دوم و خودم را در قال و قیل دنیا رها می کنم.... با خودم مچ می اندازم و هی می بازم.. با خودم کلنجار می روم تا با برخی مسایل کنار بیایم و هی فرار می کنم.... هیچ شکی به شب نباید کرد که دوباره صبح خواهد شد و روزها در قامت آن قد خواهند کشید و من می مانم و خاطراتی که تمام نخواهند... شاید روزی.. روزگاری

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 20:20  توسط کریم جعفری  | 

دیشب به صورت اتفاقی شبکه الجزیره قطر را نگاه می کردم، طبق معمول سه شنبه شب ها برنامه اتجاه المعاکس بود که از برنامه های جنجالی الجزیره به شمار می رود. مجری برنامه فیصل قاسم است که در پر رویی و حرافی دومی ندارد، حرفش را به هر طریق که شده می زند و در کاسه همه می گذارد و برای خودش تا بخواهی دشمن درست کرده است. در این میان در برنامه دیشب، وی میزبان آقای شمس الواعظین روزنامه نگار ایرانی و یک سیاستمدار عراقی بود که از وی به عنوان سفیر سابق عراق یاد می شد و جوری که حرف می زد از آن بعثی های دو آتشه بود که تا آخر عمر در غم از دست دادن صدام داغدار است. آقای شمس الواعظین در این گفت و گوی نه چندان چالشی در موردی که می خواست فهرستی از فشارها و حملات سیاسی، نظامی و همچنین اقتصادی آمریکا علیه ایران را برشمرد به حمله ناو وینسنس آمریکا به هواپیمای ایرباس ایران هم اشاره کرد. وی به صراحت و با آن لهجه عربی لبنانی خود گفت: اسقاط طائره المدنی الایرانی بالصواریخ سفینه الامریکی فوق "الخلیج" فی .... آقای شمس حاضر نمی شود که از عنوان خلیج فارس در حرفهایش بهره می گیرد و در حالی که من مطمئن هستم که وی به هیچ عنوان هم اشتباه لپی هم نکرده از این عنوان جعلی بهره گرفته است... حالا باید از این روزنمه نگار باسابقه ایرانی پرسید چرا باید از این واژه مجهول استفاده کند...... چرا؟ مگر لازم است برای نشان دادن خود در هر شبکه خبری حاضر شوی و حرف بزنی؟ لااقل اگر در این شبکه ها حاضر می شوی، هویت ملی و ایرانی خود را هم فراموش نکن.. به خدا من وقتی یک عرب این حرف را می زند می گویم عصبیت دارد، عرب است، جهالت دارد، اما به توی ایرانی فارسی گوی که زبان و قلمت برای همه شناخته شده است، چه باید بگوئیم... من یکی هنوز سر درد دارم و نمی توانم این خبط بزرگ آقای روزنامه نگار ایرانی را فراموش کنم.... واعجبا!!!!

پی نوشت: البته می توانید اینجا را هم ببینید!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 15:32  توسط کریم جعفری  | 

کاش می شد لحظه را دنبال کرد               آن طرف تر  مرگ را  پامال کرد

زندگی  را  در   حضور      قاصدک              در   میان نامه هایت چال  کرد

پی نوشت: چقدر این شعر را دوست دارم. یادم نمی آید کی آن را گفته باشم، باید هشت سالی از زمان سرودنش گذشته باشد اما همچنان برایم تازگی دارد و زندگی را برایم معنی می کند. دنبال کردن لحظه ها سخت است و پامال کردن مرگ از آن سخت تر، اما دامنه دراز آرزوها تو را به جایی می رساند که تنها به فکر ناز کردن قاصدک ها برای  فرستادن پیغامت هستی. بارها این شعر را در وبلاگم نوشته ام.. غزلی پنج بیتی است که همیشه دو بیت اولش یادم می ماند.... و این روزگار همچنان بر مدار میل خودش می گردد و ما هم چه دیوانه وار به دنبال این موج پر آب طی طریق می کنیم... نامه هایی که به مقصد رسیدنشان سخت است و دل هایی که خود را در میان باغا آرزوها رها کرده اند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 19:3  توسط کریم جعفری  | 

یه قصه تازه نیست خونه به دوشی ما... دو سه شبی است که دارم به این موضوع فکر می کنم  و خواب و خیال را از سر خودم ربوده ام . فکر می کنم آنقدر این چند روز گیج زده ام که  از حد شمار خارج شده است... روزهای سختی است که پشت گذاشتنش اندکی حوصله می خواهد و زمان. باید منتظر ماند که این روزها بر کدام راه خواهند رفت و من را چه خواهد شد.  قول داده بودم که برایت نامه ای خواهم نوشت و دست قاصدک باد خواهم داد تا بیاورد اما انگار روزگار نامرادی می کند و دل نیز بی قراری... نامه همچنان بر مثال نطق درون است و تا به نطق برون درآید و قلمی شود و مرا با خودش رسوا کند زمانی مانده است. این روزها دزدانه می آیند و می روند و تو چه آشکارا در دل من همچنان آشوب برپا می کنی و تمام وجودم را به آتش می کشی... بله یه قصه  تازه نیست خونه به دوشی ما... ۱۲ سال است که بر این راه می روم و نمی دانم کی تمام خواهد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 1:5  توسط کریم جعفری  | 

زیاد از خودم و خودت که خیلی وقت است ندیده امت نوشته ام.... البته خیلی وقت است که تو هم دیگر هوس دیدار نداری و روزگارت را در پرچین خاطرات دوره می کنی. سال ها پیش وقتی نامه به باد می نوشتم و خودم را برای باد توصیف می کردم نسیم نگاهت آرام آرام از کناره ها می گذشت و به من می رسید تا در این وانفسا تنها تو را داشته باشم. خیلی وقت پیش می خواستم برایت باز نامه ای بنویسم اما دستم یاری نکرد و این روزها که همه اش دارم از سیاست می نویسم که دیگر اوضاع خراب از گذشته است و دیگر به هیچ عنوان نمی شود. روزگار درازی را حوصله کردم تا تو ما شویم اما انگار نه انگار هنو من، منم و تو هم تو... شاید برایت نامه ای نوشتم... خدا را چه دیدی؟ اگر روزگار بگذارد و حوصله ای باشد... خیالش هست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19:15  توسط کریم جعفری  | 

چقدر روزها زود می گذرند، باور کردنش سخت است. پیش از عید داشتم تقویم ۱۳۸۸ را نگاه می کردم  و طبق عادت همه ایرانی ها تعطیلاتش را می شمردم که کی می شود به بوشهر بروم و امروز سال ۱۳۸۸ آمد و قبای ۱۴ روزگی را به تن کرد. روز گذشته به تهران آمدم تا در هشتمین سال حضور خود در شهر آهن و سیمان و دود همه چیز را بار دیگر به تجربه بنشینم. چه عجله ای به عمر خودمان می کنیم و این عمر چه تند به سر می رود. دیروز که امدم حس غریبی داشتمَ، دلم گرفته بود و نگاهم خسته... نمی دانم چطور گذشت، انگار بار سنگینی بر دوشم بود که نمب خواست به سادگی فرو بریزد و امروز این بار همچنان سنگینی خود را دارد. در کنار پدر و مادر بودن نعمتی بود که دوری از آن را کاملا حس می کنم... روزهایی که با آنها داستان ها داشتم و این داستان ها چه ساده تمام می شوند... روزهایی که خبرهایی داشت و این خبرها نیز دیر جامه عمل به خود می پوشند... از دهمان بیرون نرفتم و همه اش خانه بودم تا انرژی کافی برای ماندن در این شهر خراب داشته باشم... الان روزنامه ام... برای نخستین روز در سال جدید نوشتم و از همه رقم... مانده ام در این روزهای رنگارنگ بهاری که عروس هزار داماد را می ماند... هر چند این هم می گذرد.

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 19:9  توسط کریم جعفری  |